تجديد خاطره...

توی ايستگاه منتظر اتوبوس بودم. ماشينی که راننده‌ش پسر جوونی بود٬ به پياده‌رو نزديک شد و رو‌به‌روی جايی که من ايستاده بودم ترمز کرد. يکی دو ثانيه طول کشيد تا شروع کنه به دنده عقب رفتن(می‌خواست پارک کنه). اما همون يکی دو ثانيه کافی بود تا اون حالت انزجار‌آميز رو به چهره‌ی من بياره و باعث بشه که ناخودآگاه يه قدم عقب برم... مثل تمام مواقعی که يه ماشين جلوی پام ترمز می‌کرد...

متاسفم٬ خيلی متاسفم از اين که اين طوری ياد ايران می‌افتم...

/ 5 نظر / 3 بازدید
darya

سلام . ديدم که تو هم ونکوور زندگی ميکنی. خوبی؟ خوشی؟ راستی منم حاضرم با مليحه دوست بشم هااااااااا . از خودت خيلی کم نوشته ای اما به نظر ميرسه که کم سن باشی. در هر صورت اميدوارم که دم عيدی احساس خوبی داشته باشی . راستی عيب نداره که اينطوری ياد ايران بيفتی چون باعث ميشه بيشتر قدر آرامشی رو که اينجا داری رو بدونی.

darya

راستی منم بابام اينا ترکن. يه وجه اشتراک . نه؟

Arezoo

اينجا ايران است... ايران... و تو فرصت زيادی داری برای فراموش کردن آنچه من هر روز اينجا می بينم... چقدر امشب بهت احتياج دارم.

sorrowgalaxy

همه جای دنيا ادمهای مشابه زيادن

عبدالقادر بلوچ

سلام و درود به تو. مرسی که به من سرزدی و از شرمندگی بیرون آمده به تو لینک دادم. در فرصتی کوتاه هفت هشت پستت را خواندم و از نگاه خوب و قلم صمیمی و نوشته هایت لذت بردم. می بینم سوسکی هم به تو سر زده پس در ونکوور کلی دوست داری. ما همه وبلاگی ها با هم دوستیم باید یک بار یکی آستینها را بالا بزند یک نشست وبلاگی بگذارد کمی غیبت وبلاگ های دنیا را بکنیم.