هذيان‌های تنهايی (۱)

وقتی توی اتوبوس نشستی و سرت رو به شیشه تکیه دادی و حوصله‌ی هیچ چیز و هیچ کس رو نداری... وقتی فکر می‌کنی که همه‌ی روزهات شبیه همدیگه هستن، و هیچ دلخوشی‌ای نداری. وقتی که یاد تمام مشکلات داشته و نداشته‌ات افتادی. وقتی یه چیزی داره گلوت رو سفت فشار می‌ده و تو آب دهنت رو قورت می‌دی و سعی می‌کنی که اشکت در نیاد... اون موقع٬ فکر کردن به این که تمام این حالات و احساسات، بیشتر از این که ناشی از افکار خودت و شرایط بیرونی باشن، می‌تونن به دلیل نوع عملکرد هورمون‌های بدنت باشن، آزارنده و در عین حال امیدوار کننده است. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

امیدوار کننده به این دلیل که احتمال میدی طی چند روز آینده، یا حتی فردا، حالت بهتر بشه؛ و آزارنده به خاطر این تصور که موجود حقیری هستی که حتی در مورد حس و حال خودش و موضوعاتی که بهشون فکر می‌کنه هم نقش تعیین کننده‌ای نداره...

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
گون

می دونی حتی اگه اين حس طی چند روز آينده هم از بين بره دوباره تو يه فرصت ديگه و در يه زمان ديگه معمولا خودشو مي ندازه تو دلت و می شه یه غم بزرگ میره تو چشت میشه یه قطره اشک آماده به چکیدن می شه یه بغض سنگین پنچه میندازه به گلوت بهتره بجای نشتن و شمردن ثانيه ها يه راه حل بهتر برای هر دوتامون پيدا کنی

me&Bancouver

Saat Shenie aziz :) I can understand what you mean here.I get your point and acooriding to science thats completly correct all physical things are matters and will is noting more than a prediction of your action you have not complete control on your actions...but there is something that science can't talk about there should be a soul....be sure about that ,but your point was really well written :) miss u