چهارشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٦

تنها در خانه

در سالن مرکزی (؟) کالج نشسته‌ام و سعی می‌کنم تکالیفم را انجام دهم. حدود دو متر آن طرف‌تر عده‌ای مشغول صحبت راجع به ناکامی‌های جـنسی‌شان هستند. یکی از پسرها با صدای بلند می‌گوید که من ۲۲ سالم است و هنوز «آن کار» را نکرده‌ام! دختری در جوابش می‌گوید مساله‌ای نیست من هم ۲۱ ساله‌ام و هنوز... نه می‌شناسمشان و نه به هیچ وجه روی آن را دارم که آن میان با صدای بلند جمله‌ای بگویم و بخندانمشان یا متعجبشان کنم؛ این اتفاق تنها در خیالم ممکن است رخ دهد. در عوض این صفحه را باز می‌کنم و شروع می‌کنم به یادداشت کردن دزدانه‌ی حرف‌هایشان.

امروز صبح همخانه‌ها را به ایستگاه قطار نزدیک خانه رساندم تا به فرودگاه بروند، برای حدود دو هفته به خاور دور سفرمی‌کنند. در این چند روز آخر آنقدر از من پرسیده‌اند که آیا از تنها ماندن در خانه (که چفت و بست درستی هم ندارد) می‌ترسم یا نه که کم‌کم احساس کردم حتما باید بترسم. به محض این که از ایستگاه قطار برگشتم در پشتی و همه‌ی پنجره‌ها را قفل کردم.

مدت‌هاست که به تجربه فهمیده‌ام چت کردن می‌تواند سرچشمه‌ی خیلی از سوء تفاهم‌ها باشد، این را نوشتم که بگویم هنوز نظرم عوض نشده.



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0