شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

فردا دوباره کلاس دارم. گوش شیطون کر، تصمیم گرفتم زودتر برم تا هم یک‌کمی تو کالج این طرف و اون طرف بچرخم، و هم این که دنبال کار بگردم. هانی معتقده که کالجمون خیلی کوچیکه، ولی من اگر بخوام با دانشکده‌ی خودمون تو ایران مقایسه‌اش کنم، باید بگم که خیلی هم بزرگه. البته فکر می کنم دانشکده‌ی ما اندازه‌ی یک دبیرستان بود، حتی شاید از بعضی دبیرستان‌ها هم کوچک‌تر...

باید هر طور شده کار پیدا کنم، دیگه واقعا دارم احساس بیهودگی می کنم، فکر می‌کنم فقط دارم خرج می تراشم، خرج تراشیدن تو اینجا هم با خرج تراشیدن تو ایران خیلی فرق می کنه. لعنتی!

امشب هانی و آزاده اومدن دنبالم رفتیم بیرون، یه خرده راجع به دلتنگی‌های من باهام حرف زدن و از تجربه‌های خودشون در این مورد گفتن، که وقتی که اومدن اینجا شرایطشون چطوری بوده، چه حسی داشتن، چه‌کار کردن و ...

هانی بهم پیشنهاد کرد که یه دوچرخه بخرم، البته خودم هم بهش فکر کرده بودم، چون چند تا نکته‌ی مثبت داره؛ هم تو هزینه‌ی رفت و آمدم به کالج صرفه‌جویی می‌شه، مثل ماشین هم خرج بنزین و این جور چیزا نداره، هم این که در حین رفت و آمد ورزش هم می کنم، پارک کردنش هم راحته... و خلاصه برای کسی مثل من که فعلا نه گواهینامه داره، نه رانندگی بلده، و نه پول داره که ماشین بخره، گزینه ی خیلی خوبیه! به خصوص که دوچرخه سواری رو خیلی هم دوست دارم، فقط یه مشکل هست و اون هم اینه که اینجا زیاد بارون میاد، ولی خب، اون رو هم می‌شه یه کاریش کرد...

اما الآن باید برم بخوابم که برای فردا کلی برنامه دارم...

 

2006/09/01

01:07

 



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0