چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤

تجديد خاطره...

توی ايستگاه منتظر اتوبوس بودم. ماشينی که راننده‌ش پسر جوونی بود٬ به پياده‌رو نزديک شد و رو‌به‌روی جايی که من ايستاده بودم ترمز کرد. يکی دو ثانيه طول کشيد تا شروع کنه به دنده عقب رفتن(می‌خواست پارک کنه). اما همون يکی دو ثانيه کافی بود تا اون حالت انزجار‌آميز رو به چهره‌ی من بياره و باعث بشه که ناخودآگاه يه قدم عقب برم... مثل تمام مواقعی که يه ماشين جلوی پام ترمز می‌کرد...

متاسفم٬ خيلی متاسفم از اين که اين طوری ياد ايران می‌افتم...



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0