شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

باز دوباره دلم گرفته، منتظر یک اشاره ام تا بغضم بترکد. هر چقدر سعی می کنم با کتاب آیین نامه(!) رانندگی حواس خودم را پرت کنم، موفق نمی شوم. شب، سکوت، کویر هم به بهتر شدن حالم هیچ کمکی نمی کند. می دانم توقع زیادی دارم، معمولا کسی برای بهتر شدن حالش از چنین موسیقی ای استفاده نمی کند. شاید هم خیلی ناشکرم که الآن، در شرایط فعلی که خیلی بهتر از شرایط یک ماه پیشم است، باز هم دلم می گیرد. شاید هم همه اش به خاطر دلتنگی است. نمی دانم... آدم وقتی دلتنگ می شود، خودش دردش را می فهمد؟ یعنی می فهمد اسم حسی که دارد، دلتنگی است؟  یا این که نمی فهمد و تنها حس می کند که حالش خوب نیست، و یا مثل من دلش گرفته؟ این سوال را به خاطر این می پرسم که من احساس دلتنگی نمی کنم. شاید هم تغییر آنقدر بزرگ بوده که شوک جایی برای دلتنگی نگذاشته. منظورم از شوک اما به هیچ وجه شوک فرهنگی و این طور چیزها نیست، چون چنین شوکی زمانی معنی داشته که رسانه ای در کار نبوده و یا رسانه ها قدرت امروزی را نداشته اند. منظور من از شوک، شوکی است که به خاطر یکباره عوض شدن شرایط زندگی و روابط فردی و اجتماعی ممکن است پیش آید. وقتی که یک لحظه به خودت می آیی و می پرسی "من اینجا چه کار می کنم؟" اما این سوال نیست که حال من را بد می کند، بلکه مشکل من با سوالی است که بعد از این سوال مطرح می شود: "من اینجا چه کار می خواهم بکنم؟"، سوالی که وقتی ایران هم بودم، هر از گاهی پیش می آمد و دیوانه ام می کرد و الآن فقط کمی شکلش عوض شده و اصل قضیه همچنان همان است که بود. با این تفاوت که حالا حس می کنم نیمی از وجودم را گم کرده ام، جا گذاشته ام...

شاید الآن باید به این فکر کنم که از فردا کالج را شروع می کنم، سرم با درس خواندن گرم می شود، با آدم های تاره آشنا می شوم و ... تمام فکرهایی که وقتی می خواهی از سوال های سخت و همیشه بی جواب زندگی ات فرار کنی، به سراغشان می روی...

 

 

 2006/01/04                                   

12:00

 



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0