جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥

دينگ!

عصر جمعه است، هوا دیگه تقریبا تاریک شده، سوار دوچرخه میشی و از سر کار راه می‌افتی، اول تند تند رکاب می‌زنی اما وقتی به سربالایی‌ نزدیک خونه می‌رسی دیگه سرعتت کم شده... بالاخره می‌رسی، هن‌و‌هن کنان و عرق کرده دوچرخه رو میذاری تو گاراژ و میدوی تو خونه.

مثل یه روبات برنامه‌ریزی شده،‌ قبل از هر چیزی میری سراغ کامپیوتر و روشنش می‌کنی... اول نوبت یاهو مسنجره، بازش می‌کنی و منتظر میشی، از سنگ و علف صدا در میاد، از مسنجر زبون بسته اما صدایی در نمیاد، نه آفلاینی و نه ایمیلی. بعد نوبت گوگل ریدره، چند تا وبلاگ به روز شده  که مثل گرسنه‌ها زود می‌خونی و تموم میشن. حالا دیگه چی کار میشه کرد؟ دوباره میری سراغ مسنجر، چراغ همه خاموشه، مثل خودت. دو تا کلیک می‌کنی و چراغت روشن میشه... اما نه، فایده‌ای نداره. ارکات رو باز می‌کنی، نخیر! دریغ از یک اسکرپ! این دفعه دست به دامن این گوگل‌تاک میشی که تازه دیروز پریروز دانلودش کردی، اما از بقیه چه خیری دیدی که از این یکی ببینی. اینجا هم سوت وکورتر از جاهای دیگه...

حالا انصافا در چنین موقعیتی به جز نوشتن یه پست افسرده چه کار میشه کرد؟

دوباره ملیحه شده‌م.

پی‌نوشت: ممنون از یک دوست نادیده که آخرهای نوشتن این پست ایمیلش بهم رسید. کلی به زندگی امیدوار شدم!


چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

دلسوزی!

امروز سر کار تیتر این مطلب لس‌انجلس تایمز سوژه‌ی خنده‌ی بچه‌ها شده بود.

اول اریک پیداش کرد و بعد یکی یکی به بقیه نشون می‌داد و اون‌ها هم غش و ضعف می‌کردن. وقتی به من نشون داد٬ متوجه نشدم و فقط عاجزانه/سفیهانه/مبهوت نگاهش کردم. طفلک دلش برام سوخت و پیشنهاد کرد که اگر از نظرم اشکالی نداره٬ برام توضیح بده! البته فقط یک کلمه‌ی کلیدی رو توضیح داد!

خوشبختانه بعد دیدم که چند تا از امریکایی‌ها هم نکته رو نگرفتند٬ و کمی قوت قلب پیدا کردم!

پی‌نوشت: متاسفانه من مثل اریک دلسوز نیستم و نمی‌تونم به کسانی که متوجه نشدند٬ توضیح بدم. شرمنده!

پی‌نوشت دوم: ظاهرا باید توضیح بدم که اون کلمه‌ی کلیدی در واقع فاعل جمله است٬ وگرنه معنی دوم مفعول که کاملا واضحه. اگر شما هم نخندیدید٬ به خاطر اینه که مثل من فقط نصف نکته رو گرفتید!

پی‌نوشت سوم: در صورت باز نشدن لینک به کامنت‌ها مراجعه کنید.


سه‌شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥

نقش خطير

یافتم! یافتم!

داشتم به روابطم با آدم‌ها فکر می‌کردم و این که آیا ممکنه با یک غیر‌ایرانی آبم توی یک جوب بره...

که ناگهان پرده برافتاد و علت تمام مشکلات و نارسائی‌ها رو در روابط خودم ـو احتمالا سایر هموطنان عزیزـ خارج از مملکت اسلامی کشف کردم:

اگو٬ بابام جان! اگو (سیستم فاضلاب شهری!) آخه نامردها دیگه نذاشتن جوبی باقی بمونه!


جمعه ۱٩ آبان ،۱۳۸٥

شريفی

ای روزگار! ای روزگار!

آخه چی میشد اگه من هم شریفی بودم؟* اون وقت می‌تونستم امیدوار باشم که به زودی سر و کله‌ی همکلاسی‌ها و هم‌دانشگاهی‌های سابق این طرف‌ها پیدا بشه تا این‌ور دنیا تک و تنها نمونم...

اما حالا اگه تا آخر عمرم هم صبر کنم٬ چشمم آب نمی‌خوره که کسی از چهارراه لشگر** با من همشهری یا حتی هم‌ایالتی بشه.

*صرف نظر از این نکته‌ی کم‌اهمیت(!) که اصولا شریف دانشگاه علوم انسانی نیست.

**مجاز از دانشکده‌ی سابقم


پنجشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٥

دور باطل

مشکلاتم شکل یک دور باطل پیدا کرده‌اند:

 

برای کار پیدا کردن به شدت از لحاظ مسافت محدودم، چون ماشین ندارم.

ماشین ندارم، چون برای آموزش رانندگی و خریدن ماشین پول کافی ندارم.

پول کافی ندارم،  چون کار مناسب ندارم.

کار مناسب ندارم، چون ماشین ندارم...

و قصه همچنان ادامه دارد...

باید طوری این حلقه رو شکست.


جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥

في الحکاية ليلة‌الهالووين

چنان که مورخان نویسند، شب آخر از برج اکتوبر میلادی را لیلة‌الهالووین خوانند و آن شبی باشد که جماعت از خرد و کهن البسه‌ی نامعمول- که در مغرب زمین آن را "کاستوم" خوانند- در برکنند و جشن وسرور به‌ پا دارند.

و حال گوش سپارید به وصف لیلة‌الهالووین اخیر از زبان این حقیر سراپا تقصیر: 

این حقیر بدان سبب که در این شهر و دیار جدید‌الورود می‌باشم، یار غاری نداشتمی که در جوار ایشان٬ از پیش مر این شب را طرحی بیاندیشمی، لذا عصرهنگام پس از مراجعت به منزل به انتظار هم‌منزلان نشستمی که بیایند تا من نیز در این شب همراهشان گردمی. باری، آمدند و از برای آن شب مکانی را نام ببردند که محل فسق و فجور و افعال حرام باشد ـوآن را همی "بار" گویند- با نیوشیدن این نام مرا رنگ از رخساره برفتی و یاد آتش دوزخ در دلم همی زنده گشتی... که ناگاه ندایی  در بطن خویش شنیدمی... از پی آن به سوی گنجه شتافتمی و از اعماق آن  البسه‌ای چند بیرون کشیدمی که در وطن اسلامی همانا "مانتو" و "روسری" خوانده شوندی و این پوشاکی بودی که به هنگام ترک وطن در بر داشتمی. باری، ذکر دادار گویان مانتو در بر کردمی و روسری را به شیوه‌ای موسوم به "کُلْفَتی" بر تارک ببستمی و به سوی آن مکان پلید روان گشتمی، باشد که کافرین معاند پس از رویت ما در آن البسه‌ی به غایت اسلامی ترک منکر گویند و به صراط مستقیم شوند.

و اما در وصف این معاندین نابکار همان بس که اینان همه یاران ابلیس رجیم باشند، و مرا این نکته از آنجا معلوم گشتی که جمع بسیاری از آنان را در البسه‌ی سرخ منقش به اختر پنج‌پر رویت کردمی.

...و اما ابلیس چنان چشم بصیرت بر آنان بسته بودی که این البسه که من از بهر امر به معروف ایشان در بر کرده بودمی، از البسه‌ی کولیان بازنشناختندی و در برابر دیدگان ما بسی ام‌المفاسد نوشیدندی و ما را نیز چاره‌ای نبودی جز آن که کولی‌وار بر آنان لبخند همی‌زنیم.


جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥

agegoftinmaninjachineveshtam?

داشتم توی وبسایت کتابخونه جولان می‌دادم٬ یک دفعه گفتم بذار ببینم چه فیلم‌های ایرانی دارند. گذشته از این که فیلم‌هایی ارزشمندی نظیر «خاکستری»٬ «همکلاسی» و صد البته فیلم‌های خانم میلانی در صدر لیست قرار داشتند... دیکته‌ی اسم بعضی فیلم‌ها به انگلیسی واقعا خنده‌دار بود٬ جوری که فکر می‌کنم اگر قبلا اسمشون رو نمی‌دونستم٬ به سختی می‌تونستم بخونم. این هم دو تا نمونه‌ش: «Nunoeshghomotor hezar» و «Ijarihnishinha»


چهارشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٥

يادآوری

من هی می‌خوام بیام اینجا یه سری مزخرف و دری‌وری بنویسم٬ بعد با خودم میگم: «لعنت بر دل سیاه شیطون!* ناسلامتی چهار تا آدم حسابی بهت لینک دادن. قباحت داره! اگه به فکر خودت نیستی٬ لا‌اقل به فکر آبروی مجازی اونا باش!»

اینا رو هم گفتم که همه مطلع باشند٬ چیزهایی که قبلا اینجا می‌نوشتم هیچ کدوم چرت و پرت نبوده و همه مطالب مفید و ارزنده‌ای بوده‌اند!

*کاپیتان هادوک (ع)



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0