یکشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٥

.E.T

بالاخره دارم کتاب "Funny in Farsi" رو می‌خونم. پاییز گذشته قبل از این که انقدر تو وبلاگستان معروف بشه، به يک نفر هدیه دادمش، با تصور این که خودم هم می‌تونم بهش دستبرد بزنم! اما متاسفانه فرصت دست نداد، تا این که بالاخره چند روز پیش از کتابخونه گرفتمش و حالا دارم می‌خونم.

امروز سر کار داشتم توی زمان استراحتم اون بخشی رو می‌خوندم که راجع به اسم هست و این که وقتی خارجی هستی و مهاجر، همین اسم نا‌آشنا داشتن چقدر دردسر درست می‌کنه، و این که همه بعد از پرسیدن اسمت، شروع می‌کنن به سوال در مورد این که کجایی هستی، چند وقته که اینجایی، نظرت راجع به اینجا چیه، آیا اينجا خیلی با کشورت(ایران) متفاوته و کلی سوال دیگه از همین دست...

بعد از این که این بخش تموم شد، دیدم وقت استراحتم هم داره تموم میشه. کتاب رو بستم و متوجه شدم دختری که قبلا ندیده بودمش داره اون نزدیک‌ها کار می‌کنه، رفتم جلو و بعد از سلام و احوالپرسی، خودم رو معرفی کردم. بعد از این که دو سه بار اسمم رو براش تکرار کردم و دیکته‌ش رو هم بهش گفتم، سوال‌های بالا شروع شدن...

جواب دادن به این سوال‌ها چندان آزار‌دهنده نیستند، هرچند که گاهی تکرارشون آدم رو کلافه می‌کنه... چیزی که من رو ناراحت می‌کنه برخورد بعضی آدم‌هاست که وقتی می‌فهمن از ایران اومدی، طوری نگاهت می‌کنن که انگار از یک سیاره‌ی دیگه اومدی!

دارم سعی می‌کنم جواب‌های مناسبی برای این سوال‌ها پیدا کنم، که بشه  طی یک مکالمه‌‌ی کوتاه تا جایی که ممکنه، کلیشه‌های ذهنی فرد سوال‌کننده رو شکوند. اما پیش از هر چیز باید دونست که این کلیشه‌ها چه چیزهایی هستند.

(من با خوش‌بینی فرض رو بر این می‌گیرم که الآن اوضاع بهتر از حدود سی سال پیش هست، و تصور عموم این نیست که ما توی ایران سوار شتر میشیم، برق نداریم، و چیزهای دیگه‌ای از این قبیل که از مهاجرین قدیمی پرسیده می‌شده.)  

 

پی‌نوشت: این خانوم مهربون داره میاد این طرفا، اما من به خاطر نداشتن گواهینامه و ماشین و همچنین کار کردن آخر هفته، احتمالا نمی‌تونم ببینمش! (اینجا باید اون آیکون یاهو باشه که داره موهای سرشو می‌کَنه!)


دوشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٥

؛

این «تو بمیری»‌ دیگه از اون «تو بمیری» ها نیست؛

این بار تو واقعا می‌میری...


دوشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٥

واقعی

نمی‌دونم چرا به اینجا میگن «دنیای مجازی» و به اون یکی «دنیای واقعی».

از کجا معلوم که «این» از «اون» واقعی‌تر نباشه؟


چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥

من ايرانی هستم. نقطه٬ سر خط

«من ایرانی هستم و به ایرانی بودنم هم افتخار می‌کنم.» چند بار این جمله رو شنیده‌ایم؟ چند بار به زبونش آورده‌ایم؟ احتمالا مورد استفاده‌اش برای ایرانی‌های خارج از کشور بیشتره. این جمله نژادپرستانه به نظر نمیاد؟

«من ایرانی هستم.» یه جمله‌ی خبری که داره یه واقعیت رو بیان می‌‌کنه٬ این واقعیت که من اهل کدوم کشورم٬ یا در واقع در کجای این کره‌ی فسقلی زمین به دنیا اومدم.

«من به ایرانی بودنم افتخار می‌کنم.» چرا؟ چرا من به ایرانی بودنم افتخار می‌کنم؟ آیا ایرانی بودن قابل افتخاره؟ چرا؟ به خاطر تمدن کهن دو‌هزار‌و‌پونصد ساله‌ش؟ به خاطر آثار باستانیش؟ به خاطر زیبایی‌هاش؟ به خاطر چی؟ با فرض این که همه‌‌ی این‌ها و شاید خیلی چیز‌های دیگه٬ همه نکات مثبتی باشند٬ آیا باز برای من افتخار‌آمیزند؟ من چه نقشی در ایجاد اونها داشته‌ام؟

من آدمی هستم که بر حسب تصادف/سرنوشت/تقدیر در ایران به دنیا اومده‌م. در انتخاب این موضوع هیچ دخالتی نداشته‌م. ممکن بود توی هر کشور دیگه‌ای به دنیا بیام٬ یا حتی توی یه کره‌ی دیگه. کسی چه می‌دونه... مسخره نیست که به خاطر این موضوع مفتخر باشم؟ جدا خنده‌دار نیست؟

من اما به ایرانی بودنم افتخار نمی‌کنم! اشتباه نشه٬ این افتخار نکردن رو نباید به معنی شرمسار بودن دونست؛ که شرمسار بودن از این موضوع هم٬ به اندازه‌ی افتخار بهش مسخره است. من ایرانی‌ام. این یه واقعیته. از بیانش هم هیچ ابائی ندارم. حتی از وقتی که متوجه شده‌م بعضی ایرانی‌های خارج از کشور به خاطر ذهنیتی که الآن از ایران وجود داره٬ ملیتشون رو کتمان می‌کنند یا خودشون رو «پرژن» و اهل «پرشیا» معرفی می‌کنند٬ کمی تعصب پیدا کرده‌م که در جواب این سوال که کجایی هستم٬ حتما بگم «ایرانی».*

من اما دوست دارم که جمله‌م رو همین‌جا تموم کنم. «من ایرانی هستم.» نقطه سر خط.

 

*اوایل زیاد توجه نداشتم٬ و هر کدوم که زودتر به زبونم میومد٬ می‌گفتم. «پرژن»‌ دو‌سیلابی از «ایرانین» چهار‌سیلابی آسون‌تره! البته هرگز نگفتم «‌آی ام فرام پرشیا»



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0