سه‌شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٥

اطلاع‌رسانی شخصی

  • حدود ده روز از اقامت تو خونه‌ی جدید می‌گذره، حالم خوبه، بهتر از اونی که انتظار داشتم.
  • ظاهرا هواپیمایی که باهاش می‌اومدم بار ماهی داشته (احتمالا از آلاسکا) و روغن ماهی‌ها به یکی از چمدون‌هام نفوذ کرده، و چمدون و لباس‌های توش بوی ماهی گرفتن. البته به دفترشون شکایت کردیم و قراره که پول خشکشویی لباس‌ها رو بهم بدن، شاید هم به جاش یه بلیط مجانی بگیرم.
  • به محض رسیدن، توی خونه یه کتاب قدیمی از "فریدون تنکابنی"، نویسنده‌ی محبوبم پیدا کردم، اون هم در حالی که کتاب‌هاش توی ایران هم به سختی پیدا میشه. برای من نشونه‌ی خوبی بود. (نمی‌دونم چرا نوشتن توی وب‌سایتش رو شروع نمی‌کنه.)
  • توی همون دو سه روز اول امتحان کتبی رانندگی دادم، و حالا به مدت یک سال اجازه دارم همراه کسی که گواهینامه داره، تمرین رانندگی کنم. اما کو تا من راننده بشم...
  • طبق تحقیقات به عمل اومده، همون‌طور که انتظار می‌رفت توی کالج به عنوان رزیدنت کالیفرنیا قبولم نکردن. یعنی فعلا نمی‌تونم برم کالج، مگه این که بخوام یه عالمه پول بی‌زبون رو خرج کنم،‌ اون هم در حالی که هنوز کار پیدا نکرده‌م. در نتیجه تا اطلاع ثانوی باید همچنان در جهل و بی‌سوادی دست و پا بزنم!
  • هوای اینجا خیلی بیشتر از ونکوور به مذاق من سرمایی می‌سازه. این سرمایی بودن هم مصیبتیه برای خودش٬ حتی تو قسمت یخچال فروشگاه‌ها هم سردم میشه!
  • بعد از مدت‌ها تار زدم، هرچند افتضاح! همون یه ذره‌ای هم که بلد بودم، یادم رفته. آخر هم نفهمیدم که آیا من استعداد موسیقی نداشتم،‌ یا این‌که به اندازه‌ی کافی تمرین نمی‌کردم. احتمالا هر دو!
  • کسی می‌دونه بقیه‌ی این آهنگ قدیمی چیه؟ فکر کنم با لهجه‌ی شیرازی خونده میشه. (می‌تونم آهنگش رو با تار بزنم.)

         "همو روز اول که نگاهُم کِردی، با رنگ چشمونت سیاهُم کِردی..."

         می‌دونم سوال احمقانه‌ای کردم، مگه کلا چند نفر اینجا رو می‌خونن؟

 


شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٥

خداحافظ ونکوور


پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥

Hey, That's No Way to Say Goodbye

باز هم وقت رفتن شده و من باز می‌نویسم تا خودم رو دلداری بدم. دو تا چمدون گنده مثل دو تا تابوت افتادن گوشه‌ی اتاق و باز با دهن‌های بازشون به من پوزخند می‌زنن که موقع رفتنه، وقت پشت سر گذاشتن تمام چیزهای کوچیک و بزرگی که دلت رو بهشون خوش کرده بودی تا تحمل این زندگی بی‌صفت راحت‌تر بشه. باز باید کنده بشی و بری یه جای جدید و اون‌قدر بگردی، بدوی، بنویسی و زار بزنی تا شاید بهانه‌های تازه‌ای به دستت بیفتن. زندگی حتی همین بهانه‌های کوچیک رو هم برات زیاد می‌بینه، اونا رو هم از دستت می‌گیره تا بفهمی روی این کره‌ی خاکی دل رو به هیچی نمیشه خوش کرد.

پارسال درست تو همین روزها بود که با این دو تا تابوت گنده همسفر شدم و از ایران اومدم بیرون، اما بی‌حس بودم، نمی‌فهمیدم داره چه اتفاقی می‌افته. حالا بعد از یک سال انگار کم‌کم دارم می‌فهمم... کم‌کم...

حالا تو این وضع این مدیا پلیر هم باید بگرده و تصادفی تا می‌تونه آهنگ‌های غمناک و نوستالژیک با مضمون رفتن و خداحافظی به خورد ما بده...

 

 


چهارشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٥

هزار راه نرفته٬ و تنها يک راه رفته...

غریب‌ترین نکته‌ی این زندگی که گرفتارش هستیم، اینه که هر کس در هر لحظه از زندگی‌ش در حال انتخابه، انتخاب از بین دو یا چند مسیر، که انتخاب هر مسیر باعث قرار گرفتن در برابر یه چند‌راهی دیگه میشه، و تو هرگز نمی‌تونی بیش از یک انتخاب داشته باشی، و راه برگشتی هم  وجود نداره. گاهی کاملا آگاهانه و با بررسی دقیق راه رو انتخاب می‌کنی و گاهی ندونسته و تصادفی در یک مسیر جدید قرار می‌گیری. این انتخاب گاهی خیلی ساده‌ست مثل این که برای رسیدن به محل کارت از کدوم خیابون یا بزرگراه بری، و گاهی بزرگ‌تر و مهم‌تر مثل انتخاب شهر یا کشور محل اقامتت...

و اما مسئله‌ی اصلی اینجاست که آگاهی تو همیشه محدود به مسیریه که درش قرار داری، و هرگز نمی‌تونی بفهمی که در صورت انتخاب یه راه دیگه در گذشته، الآن در چه نقطه و در چه وضعیتی می‌بودی. هرچند خیلی مواقع ممکنه ادعا کنی که اگر در گذشته فلان تصمیم رو گرفته بودی، حالا چنین بود و چنان، اما اینها همه چرنده و در واقع داری از چیزی حرف می‌زنی که هیچ علمی بهش نداری.

همینه که همیشه زندگی رو رازآلود نگه می‌داره، تو می‌تونی یه نفس عمیق بکشی و بگی که بهترین انتخاب رو کردی، اما هرگز مطمئن نخواهی بود، هرگز!

پی‌نوشت: هیجان‌انگیز‌ترین دیدی که به مرگ دارم٬ اینه که اون موقع نسبت به تمام راه‌های احتمالی که هرگز انتخاب نشده‌اند٬ آگاهی پیدا کنی...



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0