سه‌شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٥

خوش‌‌آمدگويی (به گمانم از نوع امريکايی)

دیگه خسته شدم، از بلاتکلیفی، از کار کردنی که هر قدر هم به همین شکل ادامه پیدا کنه هیچ‌جا نمی‌رسه، از انتظار برای نامه‌ای که انگار هیچ‌وقت نمیاد، از درس نخوندن، از فکر وخیال‌ و نقشه‌هایی که بیشتر از یک ساله دست از سرم برنمی‌دارن...

اینجا هم دیگه نمی‌تونم بنویسم. می‌خوام، اما نمیشه. هر وقت هم یادداشت تازه‌ای می‌نویسم، از همون چند نفری که به اینجا سر‌می‌زنن خجالت می‌کشم. از این که نوشته‌هام از چس‌ناله فراتر نمی‌رن.

در این بین چه اظهار لطف‌ها هم که به آدم نمیشه! با "م"‌ حرف می‌زدم، گفت که "س" وقتی در مورد سرگردونی من شنیده، گفته: ... Welcome  وقتی کلمه‌ی اول رو شنیدم، باز خوشبینانه فکر کردم که با یه پیغام محبت‌آمیز دعوت کننده مواجهم. اما با شنیدن بقیه‌ش همون لبخند نصفه نیمه هم روی صورتم ماسید. "س" گفته بود: 

"!Welcome to the immigration world" 

 


دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٥

---

دلم یه پیاده‌روی دیوانه‌وار می‌خواد، از اونایی که موقع راه رفتن یه عالمه فکر و خیال به ذهنت هجوم میارن، انقدر که نمی‌دونی به کدومشون فکر کنی و مثل همیشه گیج و ویج میشی و مغزت می‌گوزه. یادته بهم چی می‌گفتی؟ می‌گفتی تو همه‌ی کشوها رو با همدیگه باز می‌کنی و می‌خوای مرتبشون کنی، واسه همینه که هیچ کدوم مرتب نمیشن و فقط بیشتر قاطی می‌کنی، باید کشوها رو یکی‌یکی باز کنی و مرتبشون کنی. اما می‌دونی مشکل من چیه؟ این که هر وقت در یه کشو رو باز می‌کنم تا مرتبش کنم، می‌بینم یه چیزایی توش هست که باید بذارمشون توی کشوی دومی، اما وقتی در دومی رو باز می‌کنم می‌بینم انقدر پره که هیچی توش جا نمیشه، پس یه چیزایی از توش در میارم که بذارم تو کشو سومی تا جا باز بشه، اما سومی از دومی هم بدتره، وقتی بازش می‌کنم کلی آت‌وآشغال از توش میریزه بیرون که اصلا نمی‌فهمم چطور اون تو جا شده بودن، هر کدومشون هم باید برن تو یه کشوی دیگه...

آره دیگه، زیاد دردسرت نمیدم، نتیجه‌ش این میشه که آخر سر به همین رضایت میدم که خرت‌و‌پرت‌های ریخته روی زمین رو به زور بچپونم تو کشوها و درشون رو ببندم و ظاهر اتاق رو مرتب نگاه دارم.

آره، خودم می‌دونم. برای من نباید چیزی رو با مثال توضیح داد، چون همیشه گند مثال رو درمیارم!

 



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0