جمعه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥

رسوای زمانه منم...

واژه‌ها مادامی که تنها در ذهن هستند، سیال‌اند و انعطاف‌پذیر، اما به محض این که ثبتشان کردی، گفتی و یا نوشتی‌شان، دیگر در اختیارت نخواهند بود، می‌توانند با خیره‌سری داستان دیگری بگویند و رسوایت کنند. آری، آنچه وحشت مرا برمی‌انگیزد، رسوایی‌ست؛ شاید همه‌ی نادان‌ها چنین‌اند، می‌ترسند از این که پوسته‌ی فریبنده‌(؟)ی حرف‌هایشان شکافته شود و ابتذال پنهان در آن آشکار گردد


یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥

آه! رامونا...

ظرف پاستیل‌های خرسی را گذاشته‌ام جلویم و مستأصل نگاهشان می‌کنم. هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید که رامونا خرس‌هایش را چطور می‌خورد. باورم نمی‌شود! مگر رامونا دوست بچگی‌های من نبود؟ هر دو هشت ساله بودیم و کلاس دوم. همه جا همراه هم بودیم. پدر رامونا کارش را از دست داده بود و سیگار می‌کشید. مگر ما نبودیم که با هم نقشه می‌کشیدیم تا کاری کنیم که پدرش سیگار را ترک کند؟ مگر هر دو با هم از دست  بئاتریس، خواهر بزرگتر رامونا حرص نمی‌خوردیم؟ مگر با هم خرس‌ها را گاز نمی‌زدیم؟ پس من چطور دوستی هستم؟ من، که حالا فراموش کرده‌ام رامونا دوست داشت خرس‌هایش را چطور بخورد؟ اول شکمشان را گاز می‌زد یا دست و پایشان را؟ پاک فراموش کرده‌ام. رامونا، دوست سال‌های دور من، حالا کجاست؟ یعنی او هم حالا بزرگ شده؟ آنقدر بزرگ که دیگر پیژامه‌ای که رویش خرگوش‌های صورتی داشت، به پایش نمی‌رود؟ همان پیژامه‌ای که بالاخره راضی شد موقع نمایش  بپوشدش، و من تمام مدت از پشت پرده نمایش را نگاه می‌کردم، و رامونا را که نقش گوسفند را بازی می‌کرد. نه! رامونا بزرگ نشده، هنوز هم کلاس دوم است، و هنوز هم گاهی از دست بئاتریس لجش می‌گیرد، هنوز هم خرس‌ها را مثل گذشته گاز می‌زند. این منم که بزرگ شدم و از پیش رامونا رفتم. از پیش همه‌ی دوستانم رفتم. از پیش فرن رفتم و حالا او خودش به تنهایی برای دیدن ویلبر به مزرعه‌ی زاکرمن می‌رود. از پیش ژوزفین رفتم، ولی او هنوز هم فرشته‌های روی کتاب‌های مدرسه را با همکلاسی‌هایش عوض می‌کند. تام سایر را پیش خاله پالی گذاشتم و رفتم، و می‌دانم که هنوز هم صبح‌های یکشنبه با ضرب و زور به کلیسا می‌رود.  از پیش مارتین و جونی و سباستین رفتم  و می‌دانم که الآن بدون من به واگن فرسوده‌ی آقای بی‌دود سر می‌زنند...

حالا من مانده‌ام و من؛ و  بی آن که بخواهم و بفهمم بزرگ شدم... حالا فقط من مانده‌ام و ظرف پر از خرس‌هایی که به من زل زده‌اند...

 


چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥

هذيان‌های تنهايی (۱)

وقتی توی اتوبوس نشستی و سرت رو به شیشه تکیه دادی و حوصله‌ی هیچ چیز و هیچ کس رو نداری... وقتی فکر می‌کنی که همه‌ی روزهات شبیه همدیگه هستن، و هیچ دلخوشی‌ای نداری. وقتی که یاد تمام مشکلات داشته و نداشته‌ات افتادی. وقتی یه چیزی داره گلوت رو سفت فشار می‌ده و تو آب دهنت رو قورت می‌دی و سعی می‌کنی که اشکت در نیاد... اون موقع٬ فکر کردن به این که تمام این حالات و احساسات، بیشتر از این که ناشی از افکار خودت و شرایط بیرونی باشن، می‌تونن به دلیل نوع عملکرد هورمون‌های بدنت باشن، آزارنده و در عین حال امیدوار کننده است.

امیدوار کننده به این دلیل که احتمال میدی طی چند روز آینده، یا حتی فردا، حالت بهتر بشه؛ و آزارنده به خاطر این تصور که موجود حقیری هستی که حتی در مورد حس و حال خودش و موضوعاتی که بهشون فکر می‌کنه هم نقش تعیین کننده‌ای نداره...

 



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0