جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥

8 مارس

۱. من هم نشسته‌ام و از دور در سکوت اخبار را پیگیری می‌کنم: خشونت،‌ توهین، بازداشت، زندان، انفرادی، بیماری، اعتصاب غذا... 

از دور خشمگین می‌شوم، از دور نگران... و از دور امضا می‌کنم.

همه می‌نویسند و می‌گویند بنویسید. طفره می‌‌روم:‌ کی اینجا را می‌خواند... دیر شده... تا حالا دیگر همه خبردار شده‌اند... اما واقعیت این است که شرم دارم از نوشتن، وقتی بیرون گود نشسته‌ام. و سوالی که مدام از خود می‌پرسم:‌ آیا اگر ایران بودم، در تجمع شرکت می‌کردم؟

 

۲. دیروز به مجتمع دانشجویان بین‌المللی یکی از کالج‌های شهرمان رفته بودم، برای شرکت در سخنرانی خانم پردیس مهدوی در مورد جنسیت (جنسگونگی؟) و سکسوالیته در ایران مدرن. مطلب زیاد بود و وقت کم. تصویری که از ایران ارائه شد به نظرم خیلی واقع‌بینانه بود. عنوان سخنرانی "جهاد رژلب؟" در واقع طعنه‌ای بود به کتابی با همین عنوان، که خانم مهدوی گفتند که خواندنش را توصیه نمی‌کنند.

در ضمن ایشان پیش از شروع سخنرانی‌شان، در مورد بازداشت‌های اخیر زنان در ایران هم صحبت کردند، موضوعی که پیش از رفتن فکر می‌کردم کاش مطرح شود.

 ۳. و در آخر بمب گوگلی برای اعتراض به این فیلم: 300 the movie که اینجا می‌توانید بیشتر در موردش بخوانید.

 


شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥

جنگ شکلات٬ يا چگونه در ايالات متحده به مسجد رفتم

ماجرای مسجد رفتن من البته به هفته‌ی اولی که به اینجا آمدم، برمی‌گردد، وقتی که درخانه‌ی عمـه‌ی تازه مسلمان و تازه‌تر محجبه‌ام اقامت داشتم. شبی که تمام اهل خانه بیرون بودند، گفت:‌ "من دارم میرم مسجد. امشب نیمه شعبانه. می‌تونی خونه بمونی و یا همراه من بیای."‌ چون تازه به خانه‌‌ی جدید اسباب‌کشی کرده بودند، اینترنت هنوز وصل نشده بود و فکر تنها در خانه ماندن چنگی به دل نمی‌زد؛ و گذشته از این‌ در مورد داستان اسلام‌گرایی عمـه که پیش از آن دورادور در جریانش بودم، کنجکاو بودم. پس اعلام کردم که همراهش خواهم رفت. چند روزی بیشتر از رسیدنم نگذشته بود، و هنوز مانتو و روسری‌‌ام به ته کمد نرفته بودند. مانتو و روسری‌ای که بعد دیدم چندان شباهتی به لباس سایر حاضرین در مسجد ندارد.

در ایران به جز دو سه بار برای مراسم ختم، به مسجد نرفته بودم و تصویر درستی برای مقایسه در ذهن نداشتم. سالن بزرگ مفروشی بود که سکوی کوتاهی شاید به ارتفاع یک متر به دو قسمت زنانه و مردانه تقسیمش می‌کرد. که عمه توضیح داد تا مدتی پیش وجود نداشته و دو قسمت به تازگی از هم مجزا شده اند. طبق همان رسم قدیمی خانم‌ها در قسمت عقب، پشت سر آقایان نشسته بودند و چندتا چندتا با هم مشغول صحبت بودند. موضوع صحبت‌ها هم تا جایی که به گوش من رسید، ارتباطی با میلاد فرخنده دوازدهمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت نداشت.

تمام جزئیات به خاطرم نمانده، اما سخنرانی ‌ای که شنیدم، چیزی در حد همان سخنرانی‌های مدرسه‌ای خودمان بود. بعد هم مولودی‌ای ‌خوانده شد و مقداری شکلات بین حاضرین پخش شد که باعث بروز یک جنگ مفتضحانه‌ی پرتاب شکلات بین دختران و پسران نه چندان کم سن و سال گشت، که عاقبت با هشدار و تذکر تا حدی آرام شد.

پیش از آن فکر می‌کردم، و یا امید داشتم، چیزی که آدمی را بعد از حدود سی سال زندگی در اینجا به گرویدن به دین(اسلام) واداشته، ماهیت موجه‌تری داشته باشد. کمتر خرافی باشد و بیشتر عقلانی. اما طی چند هفته‌ی اقامتم در آنجا و پس از رفتن به مسجد، این تصور(یا توهم) کاملا از بین رفت.

پ. ن: دلم می‌خواهد به عقاید دیگران احترام بگذارم،‌ اما متاسفانه عقیده‌ی مسلمانی که شب قرآن را کنار تختش بگذارد تا سعادت از کتاب به‌ او سرایت کند، به هیچ وجه برایم قابل احترام نیست.

 


جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥

عنوان

از مزایای زندگی در ناحیه‌‌ی لس‌انجلس:

-در امان بودن از شنیدن دسترنج هنرمندان لس‌انجلسی هم وطن.

پ.ن: با عرض پوزش از جناب بایرامعلی



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0