دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥

عنوان منوان خبری نيست

۱-یادم میاد پیش‌ترها،‌ توی دوران مدرسه، یکی از جمله‌های تکراری که می‌شنیدم،‌ این بود: "‌قدر این دوران رو بدون که مسئولیت زندگی روی دوشت نیست، و کاری به جز درس خوندن نداری." و گاهی هم دنبالش اضافه می‌شد: "زمانی می‌رسه که حسرت این دوره رو می‌خوری."

نه، نمی‌خوام بگم که الآن دارم حسرت می‌خورم. اما الآن کمی معنی "بر دوش داشتن مسئولیت (یا خرج) زندگی" رو درک می‌کنم، و می‌تونم تا حدی بفهمم که چطور فشار ذهنی این موضوع می‌تونه دید آدم و تصمیماتش رو تغییر بده.

۲-هنوز گواهینامه نگرفته‌م :(

۳-عده‌ای از عوامل خارجی سعی دارن من رو به دات‌کام شدن تشویق کنند. به نظر شما من رو چه به این حرف‌ها؟

۴-امروزبرای اولین بار چند تا ترانه از خانم  "پری زنگنه"‌ شنیدم. خیلی خوشم اومد. اما متاسفانه یه کاست قدیمی بود و کیفیت چندان خوبی نداشت. روی اینترنت میشه چیز بیشتر و بهتری پیدا کرد؟

پی‌نوشت: در بند ۱ ٬ به طور ملایم  از آرایه‌ی "ننه من غریبم" استفاده شده.


سه‌شنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٥

شما را به ابورفضل دور من را خط بکشيد!

این هم از اتفاقات هیجان‌انگیز زندگی من! اول طوطی از وسط  آسمان روی سرم خرابی می‌کند، بعد هم که دو تا مرد مسن(که یکی‌شان گلاب به رویتان  بعدا آخـوند از آب در می‌آید) به مسجد دعوتم می‌کنند!

"البته حاج آقا الآن با لباس شخصی هستند، وگرنه  ایشان از ایران فقط برای مراسم ماه محرم تشریف آورده‌اند."

ظاهرا نور ایمان بدجور در پیشانی‌ام تابیده٬ بهانه‌ی نداشتن اتومبیل هم کارگر نمی‌شود. "هر وقت شما بخواهید بیایید٬ ما می‌توانیم دنبالتان بیایم."

از همه خنده‌دارتر، این که برای تشویق بیشتر بنده به حضور در مسجد،  از "برادران ایمانی" بسیار خوبی که آنجا هستند، تعریف می‌کردند. لابد قیافه‌ی من خیلی شبیه کسانی‌ست که راحت می‌شود به راه راست منحرف‌شان کرد.

در این بین من متعجبم این "حاج‌آقا"‌ که موقع صحبت با من به در و دیوار نگاه می‌کردند، چطور متوجه شدند که من شبیه دخترشان هستم!

و در ضمن فراموش کردم ازشان بپرسم که چطور ویزای امریکا گرفته‌اند.



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0