یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٥

اون مطلب رو از کجا نوشته بودی؟!

نمی‌دونم این یک توانایی محسوب می‌شه یا یک جور ضعف و راه فرار... اما تازگی جوری شدم که به محض این که موضوعی بخواد ناراحت و نگرانم کنه و یا باعث اضطرابم بشه، فورا از کله‌م بیرونش می‌کنم و از لیست مواردی که مغز محترم تنبلم باید مورد پردازش قرار بده، حذفش می‌کنم. (نه بابا؟! مگه مغزت از این کارا هم بلده؟)

این عمل – که چندان هم خودخواسته نیست – گاهی می‌تونه مفید باشه و گاهی نه. در مورد مسائلی که از کنترلم خارج هستن و برای حلشون کاری از دستم برنمیاد، واکنش درستیه، اما از طرفی هم باعث می‌شه که یک سری از مسائل و درگیری‌های ذهنی – که تعدادشون هم کم نیست – و در نهایت باید حل بشن، همون طور دست‌نخورده باقی بمونن و در نتیجه زمانی که دوباره موردی پیش میاد که با اون مسائل حل نشده ارتباط داره، تمام سوالات و ابهامات گذشته برمی‌گردن و اون فعالیت محدود مغز مبارک رو هم مختل می‌کنن.

البته از این موضوع یک نتیجه‌ی جانبی هم میشه گرفت: وقتی که کارکرد مغز به دلایل فوق – و احتمالا یک سری دلایل دیگه – در ۹۹درصد مواقع مختل باشه و تنها هر از چند گاهی – مثل یک تیک عصبی – فعالیتی از خودش نشون بده و تراوشات چرکینی (مطلب قبلی) تولید کنه، مردم تعجب می‌کنن و می‌پرسن که: "اون مطلب رو از کجا نوشته بودی؟" !

 


سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥

سحر واژگان

در کتاب «صد سال تنهایی»، اسامی یکسان در بین نسل‌های متوالی آن‌قدر تکرار می‌شوند که کم‌کم افراد هویت خودشان را از دست می‌دهند و اسامی نسبت به اشخاص هویت اصیل‌تری  می‌یابند. در رئالیسم غیر‌جادویی زندگی نیز گاه اتفاقاتی از این دست رخ می‌دهند،  طوری  که یک واژه آن‌چنان نقشی در زندگی یک فرد بازی می‌کند که سنگینی‌اش، حتی رویاهای او را رها نمی‌کند، گویی اینجا نیز سحری در کار است...


دوشنبه ۱٤ فروردین ،۱۳۸٥

لعنت...

لعنت به من که با خودم درگيرم...

وقتی که شروع به نوشتن اين وبلاگ کردم٬ تصميم گرفتم که آدرسش رو به هيچ‌کس ندم تا با خيال راحت هر چيزی که می‌خوام اينجا بنويسم.

اما نمی‌دونم چطور شد که به تصميمم عمل نکردم و آدرسش رو به چند نفر از آشناها دادم. يعنی از يک طرف اينجا پرنده پر نمی‌زد و من هم که نديد بديد... از طرف ديگه هم چند نفر مدام از حال من می‌پرسيدن٬ و من هم از تنبلی گفتم: «بفرمايين٬ اين لينک خدمت شما. اينجا می‌تونين ببينين که حالم چطوره!»

اما حالا که کار از کار گذشته٬ به صرافت افتادم که کاش اين کار رو نکرده بودم. آدم جسوری نيستم٬ و تصور اين که يه عده آشنا افکار٬ احساسات و خاطرات گاه خصوصيم رو بخونن٬ برام خيلی دلچسب نيست. (حالا دليل اين که يه آدم با همچين روحيه‌ای اصرار داره که تو مکان عمومی بنويسه٬ احتمالا يه مرضه... که البته به نظر می‌رسه شيوعش هم کم نباشه...)

امشب يهو به سرم زد که يه وبلاگ ديگه درست کنم و اين بار آدرسش رو مطلقا به هيچ‌کس ندم. اما خب٬ از يه طرف هم بدم نمياد که بدون در نظر گرفتن اين که بقيه چه فکری ممکنه بکنن٬ همين‌جا بنويسم. حالا موندم بر سر دو راهی...

فکر کردم خوبه يه مدتی صبر کنم٬ اگه ديدم واقعا خودسانسوری نمی‌ذاره که اينجا بنوسيم٬ راه اول رو انتخاب می‌کنم. اما می‌خوام قبلش سعی خودم رو برای موندن بکنم...


شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٥

پخلوچه

جالب بود٬ خيلی.. همون روزی که داشتم فکر می‌کردم آيا ممکنه اين موجود دوست‌داشتنی يه گوشه‌ای٬ اين دور‌و‌برا يه وبلاگ داشته باشه٬ اين لينک رو برام فرستاد.


پنجشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸٥

بوی عيد٬ بوی آجيل

وقتی شنيدم که نوروز ياشار چه جوری بوده٬ فکر کردم که بهتره خفه بشم و زياد ننه من غريبم بازی در نيارم! درسته که بعد از سال تحويل رفتم سر کار٬ اما پيش مامان و بابا بودم٬ هفت‌سين و سبزی‌پلو ماهی هم داشتيم. اينجا هم چند تا عمو و عمه هستن که آدم احساس بی‌کسی نکنه٬ يکی دو نفر هم که برای نوروز اومدن...

گرچه پست نوروز نشناس تاخير کرد٬ اما آجيل تبريز هم بالاخره به دستمون رسيد. آجيل چهارشنبه سوری هم بود که برای اين يکی ديگه خيلی دير شده٬ اما يه ضرب‌المثل بنگلادشی هست که می‌گه: "برای لنبوندن هرگز دير نيست!"

هوا بوی عيد نداشت٬ در عوض آجيل بدجوری طعم و بوی عيد داشت...



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0