چهارشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٤

بهانه‌های واهی زندگی...

وقتی از جشن نوروزی خيابان لانزدل برمی‌گرديم٬ به مامان می‌گم: ”خب٬ اين هم تموم شد. حالا به اميد چی زنده باشم؟!“ بعد خودم جواب می‌دم: ”آها٬ چهارشنبه سوری!“ 

حالا اين که مثلا چه اتفاق خجسته‌ای قراره توی اون روز بيفته٬ موضوعيه که به عمد راجع بهش فکر نمی‌کنم.

...بعد از مدت‌ها٬ چهارشنبه سوری با ساز و آواز و رقص و شادی٬ بدون بمب و نارنجک! اما تک و تنها٬ ميون اون همه آدم...

خب٬ اين هم از چهارشنبه سوری... الآن برگشتيم. ديگه منتظر چی باشم؟دلم رو به چی خوش کنم؟

تا جايی که يادم مياد٬ هر سال٬ توی هر شرايطی٬ نزديک نوروز حس و حال خوبی داشتم. اما امسال اصلا راجع بهش فکر هم نمی‌کنم٬ يعنی راستش خيال می‌کنم خيلی ناجور باشه عيد٬ وقتی حال و هواش نيست٬ وقتی همه ميرن سر کار و همه چيز به حالت عاديه... حتی بوی عيد هم نمياد...

برای تولدم هم هيچ هيجانی ندارم. نه دوستی٬ نه آشنايی... آخه چه تولدی؟

اما خب... حالا می‌تونم منتظر سيزده‌بدر باشم! 


چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤

تجديد خاطره...

توی ايستگاه منتظر اتوبوس بودم. ماشينی که راننده‌ش پسر جوونی بود٬ به پياده‌رو نزديک شد و رو‌به‌روی جايی که من ايستاده بودم ترمز کرد. يکی دو ثانيه طول کشيد تا شروع کنه به دنده عقب رفتن(می‌خواست پارک کنه). اما همون يکی دو ثانيه کافی بود تا اون حالت انزجار‌آميز رو به چهره‌ی من بياره و باعث بشه که ناخودآگاه يه قدم عقب برم... مثل تمام مواقعی که يه ماشين جلوی پام ترمز می‌کرد...

متاسفم٬ خيلی متاسفم از اين که اين طوری ياد ايران می‌افتم...


چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤

کی حاضره با مليحه دوست بشه؟

  • نزديک بود از شدت هيجان به ديار باقی کوچ کنم! آخه کی باورش می‌شه که خورشيد خانوم به وبلاگ من که تعداد کل بازديد‌هاش هنوز به ۴۰۰ تا نرسيده٬ لينک بده؟ حتما اشتباهی پيش اومده!
  • مامان تعريف می‌کنه که وقتی حدود سه سالم بوده٬ با هم می‌ريم سينما برای تماشای فيلم "پرنده‌ی کوچک خوشبختی". قسمتی از فيلم هست که هما روستا که نقش معلم مليحه -شخصيت اصلی داستان- رو بازی می‌کنه٬ وقتی می‌بينه که مليحه توی کلاس هيچ دوستی نداره٬ رو به بچه‌ها می‌کنه و می‌پرسه: «کی حاضره با مليحه دوست بشه؟» اون جور که مامان می‌گه٬ من در اون لحظه به هيجان ميام٬ از جام بلند می‌شم و با صدای بلند می‌گم: «من!» و بعد انفجار خنده‌ی حاضرين در سالن...

غرض از بازگو کردن اين خاطره اين که حالا خودم تبديل به مليحه شدم. دريغ از يه دوست که اينجا داشته باشم. خودم هستم و مامان و بابا. مثل دختر‌های گل(!) هر جا که اونا برن٬ من هم باهاشون می‌رم. هيچ جايی هم نمی‌رم که بتونم دوستی پيدا کنم٬ نه دانشگاه و نه هيچ جای ديگه... دوست پيدا کردن توی يه محيط جديد کار خيلی آسونی نيست٬ البته برای آدمی مثل من که توی ايران هم با وجود اين همه سال مدرسه و دانشگاه رفتن٬ تعداد دوستانم از انگشت‌های يک دست تجاوز نمی‌کنه...

خلاصه اين که تصميم گرفته‌م سفارش يه آگهی به روزنامه‌های ايرانی شهر بدم و بپرسم: «کی حاضره با مليحه دوست بشه؟»


چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤

نه ساله بودم...

اميدوارم که اين طرح وحشتناک (واگذاری مدارس به مساجد) هرگز عملی نشه...

خوندن اين مطلب باعث شد که يک سری از خاطرات تلخ بچگی رو دوباره مرور کنم...

... بعد از تموم کردن کلاس دوم دبستان٬ به دليل اين که محل کار بابا «شهريار» بود٬ و از طی هر روزه‌ی مسافت نه چندان کوتاه تهران-شهريار به ستوه اومده بود٬ به اونجا نقل مکان کرديم. من هنوز بچه‌تر از اونی بودم که بخوام به خاطر دور شدن از تهران٬ مهد امکانات* و کثافات٬ زياد غرغر کنم. وقتی رفتم کلاس سوم٬ توی کل مدرسه فقط يک نفر رو می‌شناختم که تابستون با هم استخر می‌رفتيم. هيچ کدوم اين‌ها اما مشکل نبود٬ يا لا‌اقل الآن يادم نمياد که به خاطرشون اذيت شده باشم. اما چيزی هست که هرگز فراموش نمی‌کنم...

شهريار بدون در نظر گرفتن روستاهای اطرافش٬ شهر خيلی کوچکی بود٬ طوری که تقريبا غير‌ممکن بود که برای انجام کاری به تنها خيابان اصلی شهر بری٬ و در راه هيچ فرد آشنايی را نبينی. من کلاس سوم بودم و در آستانه‌ی نه سالگی٬ سن تکليف... يادم مياد که معلممون٬ خانم تقوی٬ سر کلاس مدام راجع به جشن تکليفی که قرار بود برامون بگيرن حرف می‌زد و اين که بايد از اين به بعد نماز بخونيم٬ روزه بگيريم٬ حجابمون رو حفظ کنيم و فرائض دينی رو به جا بياريم... 

نه ساله بودم٬ بچه‌های کلاس رو خوب نمی‌شناختم٬ اما اکثرشون مادرهای چادری داشتن... حتما اون‌ها هم با خانم تقوی هم‌عقيده بودن... 

نه ساله بودم... اون سال٬ که می‌تونست يکی ازقشنگ‌ترين سال‌های زندگی‌م باشه٬ تبديل به يه کابوس طولانی شد... هر بار می‌خواستيم از خونه بيرون بريم٬ وحشت داشتم که مبادا خانم تقوی يا يکی از بچه‌های کلاس٬ من رو بدون روسری توی خيابون ببينن. سعی می‌کردم به بهانه‌های مختلف از خونه بيرون نرم٬ و وقتی که می‌رفتم تمام مدت با دلهره دور‌‌و‌بر رو می‌پاييدم... موقع دوچرخه‌‌سواری توی کوچه‌مون٬ هر وقت يه زن چادری رو از دور می‌ديدم٬ دلم هری پايين می‌ريخت که نکنه خانم تقوی باشه...

بالاخره با اصرار‌ زياد من که دليلش برای مامان مشخص نبود٬  صاحب يه روسری شدم٬ اما کار به اينجا هم ختم نشد. هنوز نگران ديده شدن با لباس آستين‌کوتاه بودم... اين بار مانتو می‌خواستم... و مامان و بابا که متعجبانه می‌گفتن از حالا مانتو رو می‌خوای چه‌ کنی؟ بزرگ‌تر که بشی٬ اون‌قدر مجبوری مانتو بپوشی که ديگه حالت ازش به هم می‌خوره...

اون سال و سال‌های بعد هم گذشتند٬ و من هيچ وقت راجع به اون کابوس با کسی حرف نزدم. تا اين که يک بار٬ موقعی که ديگه دانشجو شده بودم٬ بابا توی يه جمع خانوادگی به اصرار اون سال من برای داشتن مانتو اشاره کرد... فکر می‌کرد که من در عالم بچگی خيال می‌کرده‌م که با پوشيدن مانتو٬ مثل آدم‌بزرگ‌ها می‌شم... اونجا بود که برای اولين بار حقيقت ماجرا رو براشون تعريف کردم٬ و بغضی که هشت نه سال توی گلوم بود٬ بالاخره ترکيد...

 

*معمولا در مقايسه‌ی تهران با ساير شهرهای ايران٬ درست يا غلط٬ گفته می‌شه که تهران امکانات داره! که صورت کوتاه شده‌ی «امکانات رفاهي» ست.



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0