شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤

وبلاگ زرد من

  • امروز خوندم که دو نفر از اساتيد دانشگاه علامه رو اخراج کرده‌ن... ياد دکتر ق‌. افتادم با اون همه دشمنی که توی دانشکده داشت... و البته بچه‌هايی که شيفته‌ش بودن... نکنه نفر بعدی باشه... ياد هيجانش وقتی در مورد اگزيستانسياليزم صحبت می‌کرد... و اظهار نا‌اميديش از نسل ما٬ که اين يکی شايد زياد هم صادقانه نبود... وگرنه چی باعث می‌شد که بياد (به قول خودش) چهار راه لشگر جنب پمپ بنزين شماره‌ی نمی‌دونم چند و فلسفه تدريس کنه؟
  • يه نفر برام توی کامنت‌دونی پست قبلی‌ نوشته: «اينجا چرا اين قدر زرده!!!» ... خودم رو به اون راه می‌زنم که يعنی منظورش رنگ قالب بوده!
  • امروز اولين روز کارم بود. با وجود پيشنهادات شغلی بی‌شماری که بهم شده بود٬ فعلا تصميم گرفتم که توی fast food کار کنم. (حالا باشه تا ببينم حناق می‌گيرم يا نه!)


دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤

راننده‌ی خشن

از وقتی که به اينجا اومدم٬ تعداد آدم‌های خوش‌برخوردی که تو اجتماع باهاشون سر‌و‌کار داشتم٬ خيلی بيشتر از آدم‌های بداخلاق و عصبی بوده٬ اما اين موضوع نبايد باعث بشه که آدم خيال کنه همه اين‌طور هستن...

امروز برای رفتن به جايی بايد سوار اتوبوس می‌شدم. همين‌‌جور که توی عوالم خودم بودم٬ رفتم تو و کارت ماهيانه‌ی اتوبوسم رو به راننده نشون دادم. داشتم می‌رفتم بشينم که داد زد و خواست که دوباره کارت رو ببينه. من هم که خيالم از بابت اين که کارته مشکلی نداره راحت بود ٬ دوباره نشونش دادم که يهو شروع کرد تند و تند داد و بيداد کردن. من هم که حسابی جا خورده بودم٬ اصلا نفهميدم چی داره می‌گه و مشکل از کجاست. گفتم: «ببخشيد؟» که با يه لحن خيلی عصبانی و تمسخر‌آميز گفت: «به من نگو که نمی‌دونی من راجع به چی حرف می‌زنم!» اما من واقعا نمی‌دونستم... ازم پرسيد: «تو ونکوور زندگی می‌کنی؟» گفتم: «آره» کارت رو با عصبانيت ازم گرفت و با ناخنش روی يکی از شماره‌های کارت رو تراشيد. من تازه دستگيرم شد که ماجرا از چه قراره... (تراشيدن اون شماره نشون می‌ده که من تو کدوم منطقه زندگی می‌کنم٬ و تنها توی اون محدوده می‌تونم از اين کارت استفاده کنم.) بهش گفتم: «معذرت می‌خوام٬ نمی‌دونستم که بايد اين کار رو بکنم.» هيچی نگفت٬ و من رفتم و نشستم.

بعد از نشستن که در عرض چند ثانيه ماجرا رو تو ذهنم مرور کردم٬ يهو بغضم گرفت... خيلی ناراحت شدم٬ نه از لحنش٬ بلکه بيشتر از اين که خيال کرده بود من می‌دونم جريان چيه٬ ولی دارم خودم رو به اون راه می‌زنم تا تقلب کنم... دلم می‌خواست برم سرش داد بزنم که من متقلب نيستم و اون حق نداره با من اين‌جوری حرف بزنه...

اما من که هميشه عکس‌العمل‌هام تا حدی کنده٬ اين بار هم دير به صرافت اين افتادم که چه بايد می‌کردم و چه بايد می‌گفتم...

پ‌ن: بعد که کارته رو نگاه کردم٬  ديدم روش نوشته که بايد اين کار رو بکنيم٬ اما من چون روحم هم از اين قضيه خبر نداشت٬ اصلا روی کارت رو نخونده بودم.


یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤

خبرهای دروغ

خب٬ پرشين‌بلاگ هم ظاهرا سر و مر و گنده است٬ و اون صفحه‌ی سياه وحشتناک هم سرکاری بوده! تنها فايده‌ش(!) برای من اين بود که اون موقع که حس نوشتن داشتم٬ نتونستم بنويسم٬ عوضش حالا که ساعت از ۳ نصفه‌شب هم گذشته٬ و می‌دونم که فردا بابا نمی‌ذاره زياد بخوابم٬ پرشين‌بلاگ خوب کار می‌کنه!

اوضاع مملکت هم که حسابی به هم ريخته است٬ و همه نگران... کنجکاوم که بدونم اين روزا توی اخبار شبکه‌های رسمی ايران چی می‌گن... بابا اون موقع‌ها حرف جالبی می‌زد٬ می‌گفت ما توی اين سال‌ها ياد گرفتيم که از طريق شنيدن دروغ‌هايی که بهمون می‌گن٬ پی به واقعيت‌ها ببريم... نمی‌دونم الآن چه دروغ‌هايی می‌گن...


سه‌شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٤

يکشنبه‌ی آفتابی و روياهای من

ديروز بالاخره يه يکشنبه‌ی تقريبا آفتابی داشتيم. ما هم از فرصت استفاده کرديم و از خونه بيرون اومديم. خيلی وقت بود که می‌خواستم پل معلق رو ببينم٬ اما بارندگی اجازه نمی‌داد. چند ساعتی تو جنگل‌های Canyon Lynn و اطراف درياچه پياده‌روی کرديم که خيلی خوش گذشت. طبيعت واقعا باعث نشاط می‌شه(لا اقل در مورد من). احساس کردم دلم می‌خواد همچين ‌جايی توی يک کلبه زندگی کنم. کی می‌دونه؟ شايد هم يک روز اين کار رو کردم... اما خب کار‌های اين چنينی٬ جسارتی می‌خواد که من متاسفانه هنوز در خودم نمی‌بينم.

معمولا هر کسی از اين فکر‌ها و روياها توی سرش داره٬ اما تعداد کسايی که اين فکرها رو عملی می‌کنند٬ خيلی کمه. فکرهايی که اگر وصفشون از دهن من يا هم‌سن و سال‌هام شنيده بشه٬ همه تو دلشون می‌گن "هه٬ ما هم از اين فکرها می‌کرديم٬ اما چی شد؟ اينا هم جوونن٬ هنوز کله‌شون باد داره..." اما غافل از اين که زندگی٬ اين زندگی سگی لعنتی٬ چه به روزشون آورده٬ که حتی ديگه روياهای خودشون رو هم باور ندارن...


جمعه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٤

انجمن فرهنگی آذربايجان

امشب با مامان و بابا در يه برنامه‌ی آذری که برای گراميداشت دو شاعر آذری زبان برگزار شده بود٬ شرکت کرديم. جلسه شامل شعرخوانی٬ صحبت در مورد اين دو شاعر و اجرای موسيقی بود که توسط انجمن فرهنگی آذربايجان ترتيب داده شده بود.

نکته‌ی جالب اين بود که من توی ايران هيچ‌وقت در يه همچين جلسه‌ای شرکت نکرده بودم. برنامه‌ی خوبی بود٬ البته شايد بيشتر برای مامان٬ نه برای من با اين ترکی آب‌نکشيده‌م!

من ترکی رو با شنيدن مکالمات پدر‌بزرگ و مادر‌بزرگم ياد گرفته‌م. صحبت‌های روزمره يا حتی کمی رسمی رو تقريبا راحت متوجه می‌شم٬ اما گنجينه‌ی واژه‌هام اونقدر وسيع نيست که بتونم شعر رو خوب بفهمم.

شعر خوندنم هم که هميشه اسباب خنده‌ی اطرافيان بود! گاهی وقت‌ها يکی از کتاب‌های ترکی شهريار رو برمی‌داشتم و با اعتماد به نفس شروع می‌کردم به بلند بلند ‌خوندن... و اون‌وقت فريادهای تشويق بود که از هر گوشه‌ی خونه به هوا می‌رفت٬ و من با شنيدن جمله‌های تمجيد‌آميزی از قبيل "گوشت تنم آب شد." و "طفلک شهريار!" همچنان مصرانه به فعاليت‌های ادبی خودم ادامه می‌دادم...

امشب هم وقتی حواسم رو شيش دنگ جمع می‌کردم٬ نسبتا خوب می‌فهميدم٬ اما وقتی حواسم پرت می‌شد (که اغلب هم می‌شد)٬ ديگه سرنخ ماجرا رو گم می‌کردم.

افرادی که امشب صحبت کردن٬ همه از آذری‌های ايران بودن٬ اما ترکی رو از همه‌ی کسانی که من تا به حال ديده بودم٬ صحيح‌تر و بی‌غلط‌تر صحبت می‌کردن. روی هم رفته انجمن خوبی دارن٬ و با وجود اين که تعدادشون چندان زياد نيست٬ برنامه‌های منسجم و خوبی ترتيب می‌دن.


یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٤

 

  • امروز در حين وبگردی سر از وبلاگ "بدون تيتر" در آوردم و از طريق لينک يکی پست‌های قديمی‌ترش به اينجا رسيدم. گزارش جالبی بود از جلسه‌ای که با شرکت ايرج پزشک‌زاد در کانون فيلم لس‌انجلس برگزار شده بود. اول يک بار مطلب رو از اول تا آخر خوندم٬ که نکات جالبی هم داشت٬ اما بعد که به تاريخ برگزاری جلسه دقت کردم٬ آه از نهادم بلند شد که ای دل غافل٬ روز برگزاری جلسه من هم همون حوالی بوده‌م٬ البته به خاطر شرکت در مراسم ازدواج دختر‌عمه‌ی گرامی! خيلی دلم می‌خواست ايرج پزشک‌زاد رو که هميشه از خوندن کتاب‌هاش لذت برده‌م٬ از نزديک ببينم...  
  • اين هفته توی نشريه‌ی "پيوند" دو تا مطلب راجع به افسردگی در ايران چاپ شده بود که اولی می‌گفت: ”سن افسرگی در ايران از ۲۸ به ۱۷ کاهش يافته‌است.“ اما خوندن مطلب کجا و به چشم ديدنش کجا... حداقل جوون‌هايی که من می‌شناسم٬ هيچ کدوم اون صفاتی رو که معمولا به جوون‌ها نسبت داده می‌شه ندارن. شادابی٬ سرزندگی٬ شور و نشاط... 
  • امروز صبح از يکی از دوست‌هام(از معدود دوست‌های نزديکم) يه ای‌ميل داشتم٬ جواب نامه‌ای که يکی دو هفته پيش براش نوشته بودم و چون سفر بود به تاخير افتاده بود. اول نامه گفته بود که وبلاگم رو خونده و نگران حالم شده (خودمونيم٬ مگه چی نوشتم؟) بعد هم چيز‌هايی در مورد سفرش و آخر سر هم يه‌کم راجع به خودش برام نوشته بود٬ و اين که اين روز‌ها چه کار‌ها می‌کنه٬ (که بماند٬ چون نامه خصوصی بود.) وقتی خوندم يه آهی کشيدم و تو دلم بهش گفتم: ای بابا٬ تو که انگار حال خودت هم٬ همچين بهتر از من نيست! اون وقت نگران من شدی؟!


پنجشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٤

بيسکوئيت ذبح اسلامی!

داشتم دو تا پست آخرم رو با هم مقايسه می‌کردم٬ به اين نتيجه رسيدم که من از لحاظ روحی و خلقی به شدت دچار تعادلم! اما از شوخی که بگذريم٬ حالم اين روز‌ها واقعا همين‌جوريه٬ يا هم‌زمان به مسائل مختلف فکر می‌کنم و هول برم می‌داره که بالاخره چی درسته٬ چه‌کار بايد کرد٬ چه کار‌هايی می‌شه کرد... و يا می‌زنم به رگ بی‌خيالی و به خودم می‌گم ولش کن٬ همه‌چيز درست می‌شه... البته تمام اين‌ها مربوط به زمانی می‌شه که مشغول وبگردی نيستم٬ چون اين روز‌ها بيشتر وقتم اين‌طوری می‌گذره.

ديروز يه بسته بيسکوئيت (توليد شده در مالزی)خريدم که روش نوشته بود: «حلال»! من نمی‌دونم بيسکوئيت حلال ديگه چه صيغه‌ايه. تا جايی که سواد مذهبی بنده ـ که به دليل داشتن سعادت تحصيل در ايران اسلامی کم هم نيست ـ قد می‌ده٬ حلال يا حرام فقط در مورد خوردنی‌هايی مثل گوشت يا فرآورده‌های گوشتی گفته می‌شه٬ نه بيسکوئيت يا مثلا سبزی و ميوه!

اين قضيه‌ی حلال و کوشر(kosher) هم اينجا برای خودش مسئله‌ای شده٬ من تا موقعی که ايران بودم٬ نمی‌دونستم که يهودی‌ها هم دستورات مذهبی خاصی برای ذبح دارن.  

 امروز به بابا می‌گفتم که احتمالا در صدر اسلام توی عربستان خوردن ماهی چندان رواج نداشته٬ و به همين خاطر زياد به صرافتش نيفتادن که برای گرفتن ماهی و ذبحش(!) هم قانون وضع کنن٬ و الا اون مسلمون‌هايی که فقط گوشت حلال می‌خورن٬ از خوردن اين يک قلم هم تو خيلی جا‌ها محروم می‌شدن. البته اين هم ناگفته نماند که ـ از شاهدان عينی! ـ شنيده‌م خيلی از رستوران‌هايی که مدعی داشتن گوشت حلال هستن٬ گوشت مصرفی‌شون رو از همين سوپر‌مارکت‌های معمولی می‌خرن.

توضيح‌المسائل من در اين مورد اين‌طور فتوا می‌ده: تا زمانی که مطمئن نيستند که گوشت حلال نيست٬ خوردن آن اشکالی ندارد٬ گرچه احتياط آن است که خورده‌نشود. اما اگر با چشم خود ببينند و يا دو نفر بالغ شهادت دهند که گوشت حلال نيست٬ در اين صورت احتياط واجب آن است که از غذاهای گوشتی آن رستوران يا غذا‌هايی که به هر شکل با گوشت حرام تماس ـ ولو تماس تلفنی ـ داشته‌اند٬ ميل نفرمايند و حسرت چلوکباب به دلشان بماند! و واجب کفايی است که به صاحب دغل رستوران نيز تف بياندازند!


دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

دزد بی‌ سر و پا!

نمی‌دونستم که اين رو بايد بنويسم يا نه٬ اما هر چه بادا‌باد... از شما چه پنهون که من مدتيه که به عمل شنيع دزدی مبادرت می‌ورزم... قضيه از اين قراره که ما اينجا اشتراک اينترنت نداریم٬ اما در عوض چند تا همسايه‌ی دانشجو و استاد دانشگاه داريم! و اون طور که از ظواهر امر پيداست٬ همسايه‌های محترم اينترنت wireless دارن و سيگنالشون هم توی اتاق من اون قدر هست که بتونم connect بشم. البته تا اون جايی که من بی‌سواد می‌دونم اين استفاده‌ی من هيچ ضرری برای همسايه‌های عزيز نداره٬ مگه اين که بنده خدای‌نکرده قصد داشته باشم که به کامپيوتر‌هاشون نفوذ کنم و اطلاعاتشون رو بدزدم و خلاصه از اين جور کار‌های خلاف! اما من بدبخت نه دليلی برای اين کار دارم و نه توش جذابيتی می‌بينم و نه شکر خدا سواد و عرضه‌ش رو دارم! و مهم‌تر از همه هرگز نسبت به اين آدم‌های نازنين که می‌تونم به طور رايگان از اينترنتشون بهره‌مند بشم٬ همچين جسارتی نمی‌کنم!

اما خب اين استفاده‌ی مجانی فقط يه طرف قضيه‌ست٬ باقی داستان اون‌طور‌ها هم که به نظر می‌رسه جذاب نيست. بالاخره بايد بين من مفت‌خور و اون بنده‌ی خدايی که بابت اينترنتش پول می‌ده٬ يه فرقی باشه... و اما اون فرق اينه که احتمالا من تا چند وقت ديگه به سلامتی دچار آرتروز گردن و زانو و بقيه‌ی انواع آرتروز‌ می‌شم٬ و چه بسا که در راه اينترنت شهيد هم بشم! چرا که برای دستيابی به اين پديده‌ی گران‌قدر از انجام هيچ نوع عمليات آکروباتيک دريغ نورزيده٬ و برای حفظش چه جان‌فشانی‌ها که نمی‌کنم... (من رو تصور کنيد در حالی که پاهام رو دور چراغ حلقه کردم و از سقف اتاق آويزونم و لپ‌تاپ هم به گردنمه و دارم تایپ می‌کنم!)

و اما نتيجه‌ی اخلاقی ماجرا اينه که بهتره آدم يه‌کمی پول خرج کنه٬ تا مجبور نباشه به خاطر چند‌تا دونه سيگنال ناقابل همسايه پشتک و وارو بزنه و عمليات ژانگولر* انجام بده!

*اين اصطلاح «عمليات ژانگولر» در اصل از «ابراهيم رها» به سرقت رفته! (انگار اين دزدی‌های من سابقه‌ی ديرينه دارن!)



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0