جمعه ۳٠ دی ،۱۳۸٤

در جاده

الآن توی راهم، توی اتوبوس، بالاخره دارم می‌رم. جاده‌ی قشنگی‌ه، پر دار‌و‌درخت، بیشتر درخت‌های همیشه سبز. گه‌گاه بارون می‌باره، اون‌قدر ملایم و سبک که تا دقت نکنی متوجه‌ش نمی‌شی. الآن تو یکی از شهر‌های نزدیک مرز(Bellingham) توقف کرده‌ایم. کتاب سقوط رو تموم کردم. کتاب تلخ سقوط. ژان باتیست کلمانس یه تصویر نه چندان دوست‌داشتنی از تمام آدم‌های دنیای ماست. دنیای پست ما آدم‌های کوچیک، که خیال برمون می‌داره که خیلی بزرگیم...

دوباره راه افتادیم، وقتی که از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنم، به این فکر می‌کنم که حیرتم رو از دست دادم. خیلی وقته که متحیّر نشدم، انگار هر چیزی رو که می‌بینم، توقع دیدنش رو داشته‌م، پس برام عجیب به نظر نمی‌رسه. وقتی حیرت نکنی، می‌شی یه مجسمه که با صورت سنگی به همه چیز نگاه می کنه. شاید من الآن همون مجسمه‌ی سنگی بی دغدغه‌ی بی‌مصرفم؛ شاید نه کاملا بی‌دغدغه، بلکه بی دغدغه‌ی دیگران. چون دغدغه‌های مربوط به خودم و زندگی خودم رو دارم، اما دیگران... نمی‌دونم... فکر می‌کنم برای شناخت و نجات خودم اون‌قدر راه در پیش دارم که عمرم به دیگران قد نمی‌ده... تازه وقتی آدم حتی نمی‌دونه که خودش اینجا چه کاره‌ست، برای بقیه چه کاری می‌تونه انجام بده؟ (شاید هم دارم بی‌دغدغگی این روزا رو توجیح می‌کنم...)

چیزی نمونده که به مرز برسیم، دیگه باید کامپیوتر رو خاموش کنم.   

 


پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤

 


چهارشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٤

 

بالاخره تموم شد. کار خودم رو کردم. الآن دارم از کالج می‌آم٬ کلاسم رو حذف کردم٬ و از اونجايی که تنها همين يک کلاس رو داشتم٬ در واقع ترمم رو حذف کردم. حالم زياد خوش نيست٬ چون نمی‌دونم که کار درستی کردم يا نه. کلی پول بابت اين کلاس داده بودم که نصفش رو بهم برمی‌گردونن... اگر دو سه روز ديگه هم می‌گذشت٬ از همون نصف هم خبری نبود. درست بعد از اين که کار تموم شد و کتاب‌هام رو هم پس دادم٬ صدای voice message رو شنيدم٬ شيوا بود٬ بهش زنگ زدم و گفتم که چه کار کرده‌م. تعجب کرد٬ اما چيزی نگفت٬ فقط پرسيد: «نمی‌خواستی صبر کنی تا اين ترم تموم بشه؟» مکث کردم و بعد گفتم: «ديگه تموم شد...»

شايد نوشتن اينا يه کمی حالم رو بهتر کنه٬ اما خيلی نگرانم... اميدوارم از تصميم امروزم پشيمون نشم... احتمالا تا چند روز آينده می‌رم ونکوور.


دوشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٤

 

حدود يک ساعت پيش از ونکوور برگشتيم٬ خوب بود اما خيلی کوتاه. کنسرت هم ای‌ی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی‌ی... بعدا راجع بهش می‌نويسم چون امشب متوجه يه سری مسائل مهم شدم که خيلی ذهنم رو مشغول کرده‌ن...

من تاموقعی که خودم توی اين ايالت کار نکنم و درآمد سالانه‌م به مبلغ مشخصی نرسه٬ هر قدر هم که اينجا حضور داشته باشم نمی‌تونم resident بشم٬ البته تا اينجاش رو می‌دونستم... اما شيوا گفته بود که می‌تونم زير اسم اون ماليات بدم و اين طوری resident بشم... اما امشب بهم گفت که فهميده اين کار ممکن نيست٬ چون من فقط می‌تونم زير اسم پدر و مادر و يا سرپرست قانونی‌م ماليات بدم... (نکته‌ی مهم در مورد residency اينه که شهريه‌ی کالج و دانشگاه برای فرد resident با non resident خيلی متفاوته...)... با فهميدن اين موضوع آه از نهاد من بلند شد چون اين طوری تمام برنامه‌هام به هم می‌ريزه و بايد هر چه زودتر يه تصميم جديد بگيرم...

...برگردم ايران و دانشگاه رو تموم کنم(هنوز راه برگشت دارم چون انصراف نداده‌م)... برم کانادا و اونجا تقاضای residency کنم که در حال حاضر اصلا نمی‌دونم شرايطش به چه صورته... و يا همين جا بمونم و اون قدر دنبال کار بگردم تا جونم دربياد!

بگذريم٬ اگر بخوام تمام نکاتی رو که بايد برای تصميم گيری در نظر داشته باشم٬ بنويسم٬ حالا حالا ها تموم نميشه...

و اما کنسرت؛ می‌تونين تصور کنين که وقتی منصور داره می‌خونه و همه می‌رقصن٬ يکی اون وسط به کتاب «هنر چيست؟» و نظر تولستوی راجع به هنر فکر کنه؟... قطعا هيچ ديوونه ای جز من اين کار رو نمی‌کنه...

راستش بيشتر ترجيح می‌دادم که وقتم رو با مامان و بابا بگذرونم تا اين که برم اونجا٬ اما به هر صورت رفتم٬ اون هم در حالی که يه موضوعی خيلی اعصابم رو خرد کرده بود... خيلی سعی کردم که اون موضوع رو فراموش کنم و خوش بگذرونم٬ اما نشد... حتی رقصيدم٬ اما مثل کسی که اسلحه پشت سرش گذاشته باشن که اگر نرقصی شليک می‌کنم... بر خلاف انتظارم منصور بيشتر از شهرام اعصابم رو خرد کرد٬ به خصوص چند تا از آهنگ هاش که ريتمشون واقعا عصبی‌م می‌کنه(فراری٬آزادی و ...) اما در عوض از چند تا از ترانه‌های ابی به خصوص «خليج فارس» خيلی لذت بردم...

در ضمن جناب منصور در جايی در بين فرمايشاتشون گفتن که خيلی خوشحالن از اين که در واپسين روزهای سال ۲۰۰۶ در خدمت ما هستن! و بدين ترتيب ما جاهلان از معنای واژه‌ی «واپسين» آگاه گشتيم...


شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

امروز صبح که از خواب پا شدم٬ اولش احساس کردم که چشم‌هام باز نمی‌شن٬ بعد که صورتم رو تو آينه‌ی دستشويی ديدم٬ وحشت کردم٬ قيافه‌م عين قورباغه شده بود٬ از بس که ديشب گريه کرده بودم...

اما خب در عوض امروز حالم خوب بود. لپ‌تاپ رو زير بارون کول کردم بردم کتابخونه٬ و انقدر پای اينترنت نشستم تا اين که خانومه اومد گفت که کتابخونه تعطيل شده...

بالاخره امروز وبلاگ من افتتاح گشت و چشم و دل عالم بشريت روشن شد...

کم و بيش اينترنت‌دار هم شدم! شايد به همين خاطر امروز حالم بهتره... ديشت با شيوا کلی حرف زدم٬ يعنی باز هم اون با من حرف زد! می‌گفت اگر ايران خوشحال‌تری٬ برگرد و به حرف بقيه هم اهميت نده... گفتم اتفاقا به اين يکی اصلا اهميت نمی‌دم... نمی‌دونم٬ شايد فکر می‌کنه که من وقتی ايران بودم٬ خيلی شاد و سرحال بودم...

اينجا برای من هيچ‌وقت بهشت موعود نبود٬ اما حاضر هم نيستم که به اين زودی تا يه خرده بهم فشار اومد جا بزنم...

فردا داريم می‌ريم ونکوور٬ من ميرم پيش مامان و بابا که از حالا کلی خوشحالم... شب هم قراره بريم يه کنسرتی که من هيچ علاقه‌ای به شرکت درش نداشتم٬ البته مامانينا نميان٬ من هم نمی‌خواستم برم٬ اما چون بچه‌ها داشتن می‌رفتن٬ مامان برای من هم بليط گرفت... کنسرت ابی٬ شهرام شب‌پره و منصور٬ که نسبت به اولی بی‌تفاوتم و از دومی و سومی هم بدم می‌آد! بله٬ جريان ملانصرالدينه که به بدنش(!) سوزن می‌زد...

راستش تا حالا از اين کنسرت‌ها نرفتم٬ شايد هم خوش بگذره... من معتقدم که خوش بودن بيشتر جنبه‌ی درونی داره٬ يعنی بايد خودت بخوای که بهت خوش بگذره٬ وگرنه هر جايی هم که بری فرق چندانی نمی‌کنه... منتها من يه آدم مريض و خلم که معمولا به حرف‌های خودم عمل نمی‌کنم... يعنی اگر اولش هم بخوام خوش بگذرونم٬ يه دفعه به خودم می‌گم «که چی مثلا؟»

ديگه به جای پند و اندرز دادن به خودم بايد برم وسايلم رو جمع و جور کنم...

 

 


شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

یه خبر تازه، هنوز کار پیدا نکردم! امروز رفتم مهدکودک نزدیک خونه و ازشون فرم استخدام گرفتم. به مهدکودک کالج هم سر زدم، اما خانومه بهم گفت که فعلا کسی رو نمی‌خوان، با این حال می‌تونم فرم رو پر کنم. قبل از کلاس یه سر رفتم سایت آزاد کالج، یه سالن بزرگ پر از کامپیوتر... یاد دانشکده‌مون افتادم که فقط دانشجو‌های کارشناسی ارشد و دکترا می‌تونستن از اینترنت استفاده کنن...

سر کلاس هم خبر خاصی نبود، دوشنبه هم به خاطر تعطیلی رسمی کلاس نداریم.  

موقع برگشتن هوا خیلی سرد شده بود، یخ زدم.

امشب هم داشتم کتاب "سقوط" رو می‌خوندم، البته به فارسی! از قدیم گفتن "عقل که نباشه، جان در عذابه" ... این حکایت منه که در شرایطی که روحیه‌ام خرابه، از این جور کتاب‌ها می‌خونم، البته به غیر از فقدان عقل یه مشکل دیگه هم دارم که باعث می‌شه الآن این کتاب رو بخونم، و اون فقدان کتابه...

من کتاب می‌خوام، کتاب فارسی...

راستی امروز که می‌رفتم کالج، توی راه یه چیز عجیب دیدم، یه آقایی سوار یک وسیله‌ای بود که مثل دوچرخه بود با این تفاوت که پدال هاش جایی بودن که فرمون قرار می‌گیره، بنابراین به حالت تقریبا خوابیده رکاب می زد... نمی‌دونم چنین وسیله‌ای اینجا رایجه و فقط من تا حالا ندیده بودم، یا این که نادره و مثلا از ابداعات خود رانندشه...

دیگه خیلی خوابم میاد...

 

2006/12/01

01:42

 


شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

هنوز اینترنت ندارم، هیچ کدوم از یادداشت‌هام رو پست نکردم. با خودم قرار گذاشتم اول کار، بعد اینترنت و این جور خرج‌ها... الآن فقط تنها ناراحتیم اینه که عالم بشریت از افاضات و گزین‌گویه های بنده محروم موندن! الهی بمیرم برای همه‌ی اونایی که شب‌ها خواب ندارن و لحظه‌شماری می‌کنن تا درفشانی‌های من رو بخونن...

علت نوشتن این چرندیات احتمالا اینه که الآن ساعت سه شبه... و همون‌طور که مشاهده می‌شه، تنها کسی که خواب نداره، خود خلم هستم.

امروز حدود سه ساعت قبل از این که کلاسم شروع بشه، رفتم کالج. کلی جاهای مختلف سرک کشیدم، برای کار هم پرس و جو کردم که فعلا نتیجه ی به درد بخوری نگرفتم...

یکی از بخش‌هایی که سراغش رفتم، (نمی دونم به فارسی چه‌طوری باید بگم)، بخش "خدمات چند‌فرهنگی" یا "خدمات فرهنگ‌های مختلف" یا یه چیزی تو همین مایه‌ها(!) بود. (خدا رحم کرده که من مترجم نشدم!). یه دختر ارمنستانی و یه پسر اهل ال‌سالوادر تو اون قسمت کار می‌کردن که خیلی خوش‌برخورد و مهربون بودن... دختره خیلی شبیه ایرانی‌ها بود(ناگفته نماند که خیلی هم خوشگل بود!)، وقتی اینو بهش گفتم، گفت که بچه‌های ایرانی می‌آن اونجا و شروع می کنن باهاش فارسی حرف زدن، و اون هم هیچی متوجه نمیشه و فقط "سلام" رو یاد گرفته! من هم برای این که کم نیارم، فوری گفتم که من هم یه کلمه‌ی ارمنی بلدم که "گاماس گاماس" می باشد!

 پسره هم کلی کمکم کرد...

امروز توی کلاسمون هم با یه دختر ژاپنی آشنا شدم که اسمش "آیونا" ست. اول فکر کردم که چینیه و انگار زیاد هم از این حدس من خوشش نیومد. البته خودم هم اولش با خودم گفتم که چه چینی خوشگلی! اون هم حدس زد که من اروپایی یا روسی باشم... دانشجوی بین‌المللیه(این طوری ترجمه میکنن؟) و بازرگانی می‌خونه(این یکی رو خوب ترجمه کردم!)

دیگه باید بخوابم، نزدیک چهاره...

 

2006/10/01

03:43

 


شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

فردا دوباره کلاس دارم. گوش شیطون کر، تصمیم گرفتم زودتر برم تا هم یک‌کمی تو کالج این طرف و اون طرف بچرخم، و هم این که دنبال کار بگردم. هانی معتقده که کالجمون خیلی کوچیکه، ولی من اگر بخوام با دانشکده‌ی خودمون تو ایران مقایسه‌اش کنم، باید بگم که خیلی هم بزرگه. البته فکر می کنم دانشکده‌ی ما اندازه‌ی یک دبیرستان بود، حتی شاید از بعضی دبیرستان‌ها هم کوچک‌تر...

باید هر طور شده کار پیدا کنم، دیگه واقعا دارم احساس بیهودگی می کنم، فکر می‌کنم فقط دارم خرج می تراشم، خرج تراشیدن تو اینجا هم با خرج تراشیدن تو ایران خیلی فرق می کنه. لعنتی!

امشب هانی و آزاده اومدن دنبالم رفتیم بیرون، یه خرده راجع به دلتنگی‌های من باهام حرف زدن و از تجربه‌های خودشون در این مورد گفتن، که وقتی که اومدن اینجا شرایطشون چطوری بوده، چه حسی داشتن، چه‌کار کردن و ...

هانی بهم پیشنهاد کرد که یه دوچرخه بخرم، البته خودم هم بهش فکر کرده بودم، چون چند تا نکته‌ی مثبت داره؛ هم تو هزینه‌ی رفت و آمدم به کالج صرفه‌جویی می‌شه، مثل ماشین هم خرج بنزین و این جور چیزا نداره، هم این که در حین رفت و آمد ورزش هم می کنم، پارک کردنش هم راحته... و خلاصه برای کسی مثل من که فعلا نه گواهینامه داره، نه رانندگی بلده، و نه پول داره که ماشین بخره، گزینه ی خیلی خوبیه! به خصوص که دوچرخه سواری رو خیلی هم دوست دارم، فقط یه مشکل هست و اون هم اینه که اینجا زیاد بارون میاد، ولی خب، اون رو هم می‌شه یه کاریش کرد...

اما الآن باید برم بخوابم که برای فردا کلی برنامه دارم...

 

2006/09/01

01:07

 


شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

الآن به ساعت نگاه کردم، دیدم از 2 هم گذشته، اصلا نفهمیدم...

امروز عصر رفته بودیم mall(!)، البته من که خرید نداشتم، یا به عبارتی خرید نکردم. مراکزخرید یا همون مال‌های اینجا از لحاظ وسعت با بزرگ ‌ترین مراکز خرید ایران هم قابل مقایسه نیستند. به راحتی می‌شه توشون گم شد. خلاصه کلی چرخ زدیم و این‌ور و اون‌ور رفتیم. اما هرچقدر چیزهای بیشتری می بینم، مطمئن تر میشم که این غربی ها(!) خیلی خوب بلدن که چطوری جیب مردم رو خالی کنن، با هزار‌و‌یک راه مردم رو وادار به خرید کردن می کنن. هر روز یک مدل جدید از هر محصولی به بازار می‌آد و بنابراین مدل قبلی اَخ می‌شه، قیمت‌ها هم که امکان نداره رند باشن، هیچ وقت جنس 30.00 دلاری نمی‌بینی، همیشه 29.99$. انواع واقسام حراج ها رو هم که دارن، یکی بخر، دومی نصف قیمت... چهارتا بخر، پنجمی مجانی... تازه کلی هم کوپن و اینجور چیزا در خونه می‌آد، که به هوای اون چند در صد تخفیف هم که شده بری خرید کنی. خیلی از فروشگاه‌ها هم که برای خودشون کارت اعتباری، کارت امتیاز و از این مسخره بازی‌ها دارن... بیخود نبود که اون موقع ها می دیدیم هر کس از اون‌ور می‌آد، تو کیفش یک عالم کارت داره... تازه آدم این سیاست‌ها رو یکی اش رو می بینه و متوجه می‌شه، اما ده‌تای دیگه رو نمی‌بینه. اما چیزی که از اینا هم بیشتر حرصم رو درمیاره، این جنس‌های به اصطلاح مارک‌دار هستن. یک جفت کفش که اگر به من مجانی هم بدن٬ نمی‌پوشم، فقط به خاطر این که فلان مارک کوفتی رو داره، 800 دلاره و فلان کیف(از نظر من) بی‌ریخت یا معمولی2500 دلار... سر آدم از قیمت‌های احمقانه سوت می‌کشه، اما سر من بیشتر از این سوت می‌کشه که همه هم به اینا به‌به و چه‌چه می‌گن! در صورتی که همون اجناس با همون کیفیت اگر مارک نداشته باشند، کسی نگاهشون هم نمی‌کنه...

اما خب، من که نمی‌تونم این چیزا رو عوض کنم، اگر خیلی زرنگ باشم، می‌تونم مواظب باشم که خودم گولشون رو نخورم...

 

2006/08/01

02:58  

 


شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

نمی‌دونم ما چه بلایی به سرمون اومده... الآن داشتم با بی‌تا تلفنی حرف می‌زدم. وقتی زنگ زد خیلی خوشحال شدم، چون واقعا دلم گرفته بود. بی‌تا هم وضعش نه تنها بهتر از من نبود، که بدتر هم بود. طفلکی توی اون شهر قراضه گیر افتاده. تا وقتی که توی خوابگاه بود، یه جور مشکل داشت، حالا هم که همخونه داره، یه جور دیگه مشکل داره. همه ی دوستاش هم بدتر از خودمون، افسرده و مالیخولیایی هستن! نگرانشم، هر وقت با هم حرف می زنیم و از آدم های دور و برش برام می‌گه(که البته بیشترشون رو من هم می‌شناسم)، می‌بینم هر کدوم یه جورایی عجیب و غریبن، یکی توهم داره، یکی افسرده است، این آخری هم که افسردگی- شیدایی داره... انگار جوون‌های ایرانی نسل ما چند جور بیشتر نیستن، یا اصلا فکر نمی‌کنن و از هفت دولت آزادن، یا از بس فکر می کنن که می‌زنه به سرشون!

وقتی ونکوور بودم، یه بار در جواب offline پویان که از اوضاع و احوالم پرسیده بود، نوشتم که اوضاع عمومیم خوبه، فقط یه مشکل کوچولو(!) دارم و اونم اینه که نمی دونم دارم چه کار می کنم و از زندگیم چی می خوام... چند روز پیش پویان بهم زنگ زد، کلی گپ زدیم، گفت این چیزا چی بود که نوشته بودی؟ باز چل شدی؟ گفتم خب مشکلم همینه که گفتم دیگه! گفت حالا توی این موقعیت که اومدی یه کشور دیگه و باید به فکر این باشی که وضعت رو اونجا راست و ریس کنی، وقت فکر کردن به اینجور چیزاست؟ برای این فکرا وقت زیاده... (تو دلم گفتم که ببین چه امامزاده‌ای هم داره این رو بهت میگه! خودش سردسته ی همه‌ست!) گفتم از کجا می‌دونی که وقت زیاده؟ شاید همین فردا افتادم و مردم... اما جوابی که این دفعه بهم داد، همونی بود که از آدمی مثل اون انتظار داشتم، بهم گفت: «نه، اتفاقا اگر بمیری، اون وقت دیگه جواب همه‌ی سوال‌هات رو می‌گیری...»

اما من نه می‌خوام تا اون موقع صبر کنم، و نه قصد دارم که زمانش رو جلو بندازم...

 

2006/06/01

23:46

 


شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

امشب هانی ، آزاده ، آریانا و سارا(دوست امریکایی آریانا) اینجا بودند. همه تقریبا هم سن‌و‌سال هستیم. گفتیم و خندیدیم. در مورد بعضی رسم و رسوم و عادات ایرانی برای سارا توضیح دادیم. آخر سر هم صحبت به دین و مذهب کشیده شد. البته بحث اصلا جدی نبود، مثلا در این حد که هانی از سارا در مورد تفاوت بین کاتولیک و ارتدوکس سوال کرد که البته سارا که خودش پروتستانه، چندان چیزی در این مورد نمی‌دونست! اما چیزی که در این بین برای من اهمیت داره، اینه که اینجا خیلی راحت می‌تونم عقیده‌ی خودم رو در مورد مذهب بگم، و کسی هم جور خاصی نگاهم نکنه، در صورتی که تا وقتی که ایران بودم، نمی‌تونستم عقیده‌ام رو به جز به کسانی که خیلی باهاشون نزدیک بودم، راحت بگم. نه این که بترسم و این جور چیزا، بلکه فکر می کنم بیشتر یه جور خودسانسوری بود، انگار که فشار محیط و جامعه(ی مذهبی) برام درونی شده باشه...

بعد از رفتن بچه ها، کلی با شیوا حرف زدیم، یعنی در واقع اون با من حرف زد، چون من چند روزیه که باز زده به سرم ، البته خوشبختانه نه به شدت پاییز پارسال. شیوا رو به خاطر شخصیتش واقعا تحسین می کنم، نمی تونم توضیح بدم، اما آدم خیلی خاصیه. در واقع، تمام آدما خاص هستن، اما اغلب فراموش می کنن، شیوا آدمیه که اینو فراموش نکرده.

در ضمن از امشب تصمیم گرفتم که سعی کنم فرز‌تر باشم. فس‌فسو بودن من همیشه خیلی‌ها رو اذیت کرده، اما الآن توی این جامعه‌ی بدو‌ بدوی امریکایی، باید جدا یه فکری به حالش بکنم، این برای کار پیدا کردنم هم خیلی اهمیت داره. پس باشد که به تصمیم خویش جامه‌ی عمل بپوشانیم...(!)

 

2006/06/01

02:23

 


شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

امروز اولین جلسه‌ی کلاسم توی کالج بود. قبل از رفتن، روی وب سایت تحقیق و تفحص کرده بودم که باید چه اتوبوس‌هایی رو چه ساعتی سوار بشم، کجا سوار و پیاده بشم، و کجا خط رو عوض کنم. اتوبوس‌سواری هم برای خودش عالمی داره... باری، راه افتادم و خوشبختانه هیچ مشکلی هم برام پیش نیومد. توی راه هم با یک دختر هندی آشنا شدم که اون هم داشت به کالج می‌رفت، گفت یک ساله که اینجاست و زیست‌شناسی می‌خونه.  خلاصه با هم دیگه اومدیم و من هم توی راه تا می‌تونستم ازش اطلاعات گرفتم، از جمله این که فهمیدم برنامه‌ی حرکت اتوبوس‌ها روی وب سایت، چندان هم بی‌نقص نیست. چیزی که برام جالب بود، این بود که نتونست حدس بزنه من کجایی‌ام، اول چون بین حرف‌هام گفته بودم که مدتی ونکوور بودم، خیال کرد که کانادایی‌ام! وقتی که بهش گفتم نیستم و ازش خواستم تا حدس بزنه، با وجود این که راهنماییش کردم که به هند نزدیکه، همه‌ی کشور‌ها رو اسم برد به جز ایران! من نمی‌دونستم که به تایلندی، سنگاپوری، چینی، عرب و... بیشتر شباهت دارم تا ایرانی!

 در نهایت نیم‌ساعتی زودتر از شروع کلاس رسیدم و تا کلاس شروع بشه یه خرده اون دور و بر چرخیدم.  وقت رسمی کلاس از ساعت 3 تا 5:10 دقیقه بود، اما آقا معلممون(!) گفت که چون اون قرار نبوده معلم این کلاس باشه و بعد برنامه عوض شده و این کلاس رو بهش دادن، نتونسته برنامه‌ای رو که از قبل برای این ساعت داشته به هم بزنه، و به این ترتیب ما ساعت 3:30 تعطیل شدیم. توی این نیم‌ساعت هم فقط گفت که برای جلسه‌ی بعد چه کار باید بکنیم و سه تا کتاب معرفی کرد که بعد از کلاس بیشتر از 100 دلار پیاده شدم و خریدمشون، برای کسی مثل من که عادت نداشته شهریه‌ی دانشگاه بده و کتاب گرون‌تر از 5-6 هزار تومان بخره، خیلی زور داره که الآن اینقدر پول اون هم فقط بابت یک کلاس 5 واحدی بده. خلاصه این که برای همین یک کلاس بدجوری نقره‌داغ شدم.

شب هم با هانی دوباره رفتم کالج و سر کلاس ریاضی نشستم، معلمشون یک آقای ایرانیه که خیلی هم خوب درس می‌ده، من که رشته‌ام علوم انسانی بوده و چندان سر و کاری با ریاضی نداشتم، امشب هر چی که راجع به "حد" درس داد، یاد گرفتم!

 

2006/05/01

1:07  

 


شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

 

باز دوباره دلم گرفته، منتظر یک اشاره ام تا بغضم بترکد. هر چقدر سعی می کنم با کتاب آیین نامه(!) رانندگی حواس خودم را پرت کنم، موفق نمی شوم. شب، سکوت، کویر هم به بهتر شدن حالم هیچ کمکی نمی کند. می دانم توقع زیادی دارم، معمولا کسی برای بهتر شدن حالش از چنین موسیقی ای استفاده نمی کند. شاید هم خیلی ناشکرم که الآن، در شرایط فعلی که خیلی بهتر از شرایط یک ماه پیشم است، باز هم دلم می گیرد. شاید هم همه اش به خاطر دلتنگی است. نمی دانم... آدم وقتی دلتنگ می شود، خودش دردش را می فهمد؟ یعنی می فهمد اسم حسی که دارد، دلتنگی است؟  یا این که نمی فهمد و تنها حس می کند که حالش خوب نیست، و یا مثل من دلش گرفته؟ این سوال را به خاطر این می پرسم که من احساس دلتنگی نمی کنم. شاید هم تغییر آنقدر بزرگ بوده که شوک جایی برای دلتنگی نگذاشته. منظورم از شوک اما به هیچ وجه شوک فرهنگی و این طور چیزها نیست، چون چنین شوکی زمانی معنی داشته که رسانه ای در کار نبوده و یا رسانه ها قدرت امروزی را نداشته اند. منظور من از شوک، شوکی است که به خاطر یکباره عوض شدن شرایط زندگی و روابط فردی و اجتماعی ممکن است پیش آید. وقتی که یک لحظه به خودت می آیی و می پرسی "من اینجا چه کار می کنم؟" اما این سوال نیست که حال من را بد می کند، بلکه مشکل من با سوالی است که بعد از این سوال مطرح می شود: "من اینجا چه کار می خواهم بکنم؟"، سوالی که وقتی ایران هم بودم، هر از گاهی پیش می آمد و دیوانه ام می کرد و الآن فقط کمی شکلش عوض شده و اصل قضیه همچنان همان است که بود. با این تفاوت که حالا حس می کنم نیمی از وجودم را گم کرده ام، جا گذاشته ام...

شاید الآن باید به این فکر کنم که از فردا کالج را شروع می کنم، سرم با درس خواندن گرم می شود، با آدم های تاره آشنا می شوم و ... تمام فکرهایی که وقتی می خواهی از سوال های سخت و همیشه بی جواب زندگی ات فرار کنی، به سراغشان می روی...

 

 

 2006/01/04                                   

12:00

 



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0