دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٧

آدرس جدید

حالا که دیگه فقط خواجه حافظ شیرازی نمی‌دونه، اینجا هم می‌نویسم. آدرس جدید اینه:

www.saat-sheni.blogspot.com



یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦

ایست

ممم...

فکر می‌کنم که...
«اینجا» دیگر به روز نخواهد شد.
اگر سوالی هست، لطفا ایمیل بزنید.

پی‌نوشت: «اینجا» یعنی دقیقا اینجا و فقط همین جا.


چهارشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٦

تنها در خانه

در سالن مرکزی (؟) کالج نشسته‌ام و سعی می‌کنم تکالیفم را انجام دهم. حدود دو متر آن طرف‌تر عده‌ای مشغول صحبت راجع به ناکامی‌های جـنسی‌شان هستند. یکی از پسرها با صدای بلند می‌گوید که من ۲۲ سالم است و هنوز «آن کار» را نکرده‌ام! دختری در جوابش می‌گوید مساله‌ای نیست من هم ۲۱ ساله‌ام و هنوز... نه می‌شناسمشان و نه به هیچ وجه روی آن را دارم که آن میان با صدای بلند جمله‌ای بگویم و بخندانمشان یا متعجبشان کنم؛ این اتفاق تنها در خیالم ممکن است رخ دهد. در عوض این صفحه را باز می‌کنم و شروع می‌کنم به یادداشت کردن دزدانه‌ی حرف‌هایشان.

امروز صبح همخانه‌ها را به ایستگاه قطار نزدیک خانه رساندم تا به فرودگاه بروند، برای حدود دو هفته به خاور دور سفرمی‌کنند. در این چند روز آخر آنقدر از من پرسیده‌اند که آیا از تنها ماندن در خانه (که چفت و بست درستی هم ندارد) می‌ترسم یا نه که کم‌کم احساس کردم حتما باید بترسم. به محض این که از ایستگاه قطار برگشتم در پشتی و همه‌ی پنجره‌ها را قفل کردم.

مدت‌هاست که به تجربه فهمیده‌ام چت کردن می‌تواند سرچشمه‌ی خیلی از سوء تفاهم‌ها باشد، این را نوشتم که بگویم هنوز نظرم عوض نشده.


دوشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٦

اطلاعیه

مدتی است دوستان و هواداران جملگی از من می‌پرسند که چرا نمی‌نویسم یا چرا کم می‌نویسم، دلایل (بهانه ها؟) کوچک و بزرگ زیادی را می‌توانم بشمارم، اما فعلا به یکی بسنده می‌کنم:
پس از این که نویسنده‌ی حقیر این وبلاگ از طریق صفحه‌‌ی کوچکش با برخی اهالی بلاگستان آشنا شد و شمار بینندگان صفحه‌اش از انگشتان یک دست به انگشتان دو دوست (حتی شاید دو دست و یک پا) ارتقا یافت، امر به او مشتبه گردید که آدم مهمی شده و از این پس باید راجع به امور مهم و آن‌چنانی درفشانی نماید تا خدای ناکرده وقت گرانبهای این بینندگان نکته‌سنج صرف خواندن  خاطرات روزانه یا بعضا مقایسه‌ی کارکرد آبریزگاه‌های امریکای شمالی نگردد که حتی تصور این موضوع عرق شرم به چهره‌ی نگارنده می‌نشاند.
حال نظر به این که تلاش برای نگارش در مورد امور اساسی به شکل نگران‌کننده‌ای منجر به گنگی و گیجی نگارنده گشته و ایشان از طلا بودن پشیمان گشته، از این پس در این جا به مدد حق بار دیگر شاهد نوشته‌های این‌چنانی (در مقابل آن‌چنانی)‌ خواهیم بود.


یکشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٦

Sunday Prayer

Dear Lord!

May thy world be "religion-free".

Amen.



سه‌شنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٦

 

او ویژگی‌های معنوی بارزی دارد،
هر بار پس از دست زدن به مادیات، دست‌هایش را با آب و صابون می‌شوید.

پی‌نوشت: این را چند سال پیش گوشه‌ی دفترم نوشته بودم؛ و امشب، پی بهانه‌ای برای به روز کردن می‌گشتم.


یکشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٦

سالگرد

زمان مثل برق و باد می‌گذرد. چند روز پیش دومین سالگرد مهاجرتم بود، و چند روز پیش از آن هم سالگرد نقل مکانم به کالیفرنیا. در این دو سال بسیار دیده‌ام، شنیده‌ام، تجربه کرده ام، یاد گرفته‌ام. مدتی از این که به دلایل مختلف در درس خواندنم وقفه ایجاد شده بود، به شدت ناراحت بودم؛ تا این که یک روز به ماجرا جور دیگری نگاه کردم. از خودم پرسیدم اگر قرار باشد همین فردا بمیرم، در کدام حالت از زندگی‌ام راضی‌تر بوده ام؟ ماندن در ایران و مرگ با لیسانس از دانشگاه علامه، و یا سفر کردن، تجربه‌ی یک زندگی متفاوت، و مرگ با وضعیت دانشجوی انصرافی؟ بدون تأمل جواب دادم: حالت دوم، و دیگر بابتش غصه نخوردم.
... و بالاخره دوهفته پیش کالج را شروع کرد‌م. کنار گذاشتن تنبلی بعد از دو سال دوری از درس کمی مشکل است، اما امکان پذیر و اجتناب ناپذیر!
در آخر هم این ویدیو را که خودم از شنیدنش به وجد آمدم، به خاله نازی مهربانم (که یک آذری افتخاری است) تقدیم می‌کنم، که چون کامنت نمی‌گذارم، فکر می‌کند وبلاگش را نمی‌خوانم.


شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٦

آماده‌باش

امشب بعد از خواندن این پست بی‌نظیر لوا - که آن وسط هایش طوری که فقط خودم بفهمم، اولتیماتوم داده که زودتر تکلیف بلیط را روشن کنم - فورا رفتم بلیط خریدم تا خدای نکرده این جمع را از حضور مبارکم محروم نکنم. لوا همچنین گفت که باید یکی از پست‌های وبلاگم را آماده داشته باشم که بخوانم، من هم در این مدت وبلاگ‌نویسی آنقدر در و گوهرفشانده‌ام که حالا نمی‌دانم کدام را برای این عزیزان منتظر انتخاب کنم که بعد از شنیدنش از خواندن مطالب خودشان شرم نکنند، یحتمل بدترین را انتخاب خواهم کرد! از لوا پرسیدم چطور است که این را بخوانم تا ضمن دادن اطلاعات مفید به مخاطبین، نکته سنجی و ظرافت‌های خود را نیز به رخ بکشم ، اما او (به گمانم از روی حسادت) منعم کرد. حق هم دارد، در این عرصه‌ی رقابت تنگاتنگ وجود همچون منی، بی‌شک لرزه بر دل‌ها می‌افکند.


یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦

پری چی چی؟

شنیده‌ام مجموعه کتابی وجود دارد به نام "پری هاتر" یا چیزی شبیه به این. پری ظاهرا نام دختر یتیمی است که در شهرستان درس می‌خواند و قهرمان داستان است. می‌گویند خواندن این کتاب‌ها خیلی بی‌کلاس، غیرروشنفکری، "پوپولیستی" و این‌جور چیزهاست. (درست نمی‌دانم این پوپولیستی چه جور مرضی است، اما پنداری هر چه که هست، از اسهال هم بدتر است.) و همان‌طور که بر همه روشن است هیچ کدام از این وصله‌ها به من نمی‌چسبد وگرنه چند هفته پیش آمده بودم و اینجا نوشته بودم: «تمام شد، خواندن داستانی که از دوره‌ی دبیرستان دنبالش می‌کردم، بالاخره تمام شد!»
اما من و این حرف ها؟!


شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٦

Fast Car

در راستای جبران غیبت طولانی مدت گذشته و همچنین روشن نگه داشتن چراغ خانه، این آهنگ را به کسانی که (با توجه به فــیلترینگ) قادر به شنیدن و دیدنش هستند، تقدیم می‌کنم.
این خانم (بله، درست خواندید! من هم اول همین اشتباه را کردم.) خواننده و ترانه‌نویس امریکایی از اکتشافات اخیرم هستند، و این آهنگ یکی از معروف‌ترین آهنگ‌هایشان است که در سال ۱۹۸۸ منتشر شده است.
دلیل این که چرا کشف من با نوزده سال تاخیر صورت گرفته، هنوز مورد بررسی است.
دوست دارم از موسیقی‌های مورد علاقه‌ام اینجا بگذارم، اما متاسفانه برای امثال من که دات کام نیستند، امکانات کافی موجود نیست. (یا شاید هست و من اطلاع ندارم.)
پس فعلا درود بر یوتیوب



[ خانه | بایگانی | ایمیل ]

ساعت شنی

ساعت شنی


خانه
بایگانی
ایمیل

پيوندها





  RSS 2.0